#نگهبان_آتش_پارت_232
آه حامد.. همه چیز رو خراب کردی. ای کاش نتونه بیاد سعی کردم خودم رو آزاد کنم
-ولم کن این چه کار احمقانه ایه؟
اما محکم تر دستم رو نگهم داشتن
-بهتره صدا ندی تا نظر کسی جلب نشه..
بی توجه به حرفش گفتم:
-از طرف کی هستین؟
لب باز کرد چیزی بگه که باحرف کسی ساکت شد.
-ولش کنید..
نفس نفس میزدم وباشنیدن صدا به سمتش سرکج کردم.
حامد بود.. باکت شلوار سورمه ای و پیراهن مشکی و یک اورکت بلند.. جلو اومد و اون دو نفر ولم کردن و به احترام پابه زمین کوبیدن.. با چشم های ریز شده کردم.. سرتاپام رو از نظر گذروند..
-چقدر عوض شدی نشناختمت..
اخم غلیظی بین ابروهام نشست.. اون داشت چه غلطی میکرد؟
-این کارها یعنی چی ها؟
دومرد با اشاره دست حامد چند قدم عقب ایستادن. ومن یه قدم جلورفتم و سینه به سینش ایستادم. جای خوبی رو برای حرف زدن انتخاب کرده بود.. چون به جایی دید نداشت.. قد و هیکلمون زیاد تفاوتی نداشت بااین که من باشگاه میرفتم و بدنم آماده بود اما اون یه سرگرد سی و شیش ساله ی آموزش دیده بود. کسی که باوسواس برای این ماموریت انتخاب شده.. با این حال کم نیاوردم و تو صورتش غریدم:
-گفتم این جا چه خبره گفتی بیام که..
به میان حرفم پرید
-بابات سکته کرده..
با این حرف برای لحظه ای هیچ صدایی نشنیدم وصدای حامد مدام توسرم تکرار شد.
تنم یخ بست و فکر کنم رنگم پریده بود که حامد دست روی شونم گذاشت و با نگرانی گفت:
romangram.com | @romangram_com