#نگهبان_آتش_پارت_231
سرگیجه داشتم و معدم ناآروم بود. خیلی زود اتاق رو مرتب کردم.. گوشیم رو به شارژ زدم و وارد آشپزخونه شدم برای خودم قهوه درست کردم و مقابل ال سی دی خاموش روی مبل نشستم به کنارم نگاه کردم
ماشین شارژیم از آخرین بارهنوزم اینجا بود..
کمی از قهوه ام نوشیدم حس و حال صبحانه رو نداشتم . مدام فکرم به سمت مهمونی امشب کشیده میشد.
من باید چیکارمیکردم..
کاش میتونستم حرکت بعدش رو حدس بزنم اما این کار بدون نگاه کردن به اون جنگل وحشی نگاهش خیلی دشوار بود..نفسم رو بی هدف بیرون فرستادم و به ساعت پاندولی روی دیوار نگاه کردم.
نه صبح بود. هنوز از موهام آب چکه میکرد.. از روی مبل بلند شدم و فنجون خالی رو کنار بقیه ی ظرف های کثیف گذاشتم
من ابدا آدم بی نظمی نبودم اما این روزها درگیری فکری جایی واسه هیچ چیز نمیذاشت. سرتکون دادم و با خوردن یک لیوان آب از آشپزخونه بیرون اومدم. در کمد رو باز کردم..فکر سیاوش ولم نمیکرد
تصویر چشمای خون بار و رگ متورم گردنش حتی برای لحظه ای چشمام رو ترک نمیکرد..
تصمیم گرفتم لباس رسمی نپوشم.. یک پیراهن سورمه ای وباشلوار جین آبی حتی باور نمیکردم روزی چنین تیپی بزنم با آدمای الوات فرقی نداشتم مقابل آینه ایستادم.. خودم رو نمی شناختم خیلی کم سن و سال تر شده بودم نباید کسی من رو جدی میگرفت.. با دست موهام رو به هم ریخته کردم و روی پیشونیم ریختم به جای دو دکمه سه دکمه از پیراهنم رو باز کردم خیلی معذب بودم اما چاره ای نداشتم.. آستینم رو تا آرنج تا زدم.. ساعتم رو بایک ساعت معمولی بند مشکی تعویض کردم.. باز به خودم نگاه کردم به هیچ عنوان خودم رو نمی شناختم.. باخودم گفتم چرا این لباس ها رو گرفتم؟ به خودم پوزخند زدم. گوشیم رو از روی عسلی برداشتم و در جیبم انداختم.. از اتاق خارج شدم
حتما حسین تو نگهبانی بود. باید بدون جلب توجه رد می شدم.. خیلی آروم از در آسانسور بیرون زدم.. مشغول طی کشیدن زمین بود و من تلفنم رو بی جهت به گوشم زدم و از کنارش رد شدم و بدون اینکه نگاش کنم دست بلند کردم و خسته نباشیدش رو شنیدم و به راه افتادم.. بی شک نمی فهمید.. نامحسوس نگاهم رو در اطراف کوچه چرخوندم و متوجه ی یک ماشین که با فاصله پارک شده بود شدم.. سرنشین های ماشین رو هم نمی دیدم.. اما از مدل ساده ی ماشین می شد حدس زد که بی ربط به او نیست.. با خودش چی فکر کرده بود؟ متناسب با موقعیتم، دستمو در جیبم فرو کردم و خیلی آروم جهت مخالف کوچه را گرفتم و وارد خیابون شدم.. برای اولین تاکسی دست تکون دادم و سوار شدم.. بعد از نیم ساعت به محل قرار با حامد رسیدم.. کرایه رو پرداختم و از تاکسی پیاده شدم چشم چرخوندم تا حامد رو پیدا کنم..
یه پارک محلی بود پر از درخت و آلاچیق در کل شلوغ بود و به خاطر همین اینجا رو انتخاب کرده بودیم.. دستی به موهام کشیدم اما مرتبش نکردم هیچ خبری از حامد نبود.. از دوپله کوچیک بالا رفتم.. هوا سرد بود این رو از بخار ساطع شده از نفسم متوجه شدم.. چندنفری رو دیدم که به گوشه ای از پارک میرفتن.. دوپسر و سه دختر.. چه عادلانه..
از کنار یه نیمکت که زیر درخت تنومند بید مجنون قرار داشت رد شدم.. خواستم بشینم که هردو دستم توسط دونفر کشیده شد ومن به عقب پرت شدم.. شوک زده به دونفر نگاه کردم..
دومرد باکت شلوار مشکی واندامی ورزیده
-اینجا چه خبره؟
تابه حال ندیده بودمشون
-هییشش آروم باش..
این رو مرد سمت راستیم گفت و در ادامه ش اون یکی گفت:
-حرف نزن تا..
بقیه حرفش رو نزد.. با حیرت نگاهشون کردم.. باخودم گفتم نکنه از طرف لیلی باشن
romangram.com | @romangram_com