#نگهبان_آتش_پارت_230
بااین حرف صدام بی اراده بالا رفت..
-کافیه تو برای من تعیین نمی کنی چه کاری انجام بدم فهمیدی؟
گوشی تلفن رو مقابل دهنم گرفتم و با تکیه به دستم نیم خیز شدم..
-و آخرین بارت باشه جلوی من اون فامیلی لعنیت رو میاری تو فقط یه سرگردی برای من همین.
تک تک کلماتم رو آروم اما پرحرص بیان میکردم سرم درد میکرد و این فشار عصبی هم مزید بر علت شد و علت این فشار.. حتی دلم نمی خواست به دیشب و اون مکالمه ی لعنتی فکر کنم..
حرفی نمیزد خوب میدونست تاچه حد از این فامیل بیزار بودم.. بعد انگار چیزی یادم اومد گفتم:
-و راستی.. یک بار دیگه منو تهدید کنی به خداقسم قیدش رو میزنم و تنها پیش میرم. میخوای بیای در خونم؟
فکم رو به هم ساییدم.. خون به سرعت تو رگم عبور میکرد ومن داغ داغ بودم..
-خوب بیا ببینم کی ضرر میکنه؟
آروم گفت:
-باشه تاویار باشه امامن باید ببینمت. خیلی مهمه.. نفسش رو شل بیرون فرستاد.
-لطفا بیا..
نگران شدم وقلبم ضربان گرفت خواستم حرف بزنم و بپرسم چیشده؟ اما این چه حسی بود که مانع میشد.. سرم رو رو به سقف گرفتم.. با این که بین دو راهی دونستن و ندونستن گیر افتاده بودم اما گفتم:
-سرساعت اونجام فقط طولش نده وگرنه..
-خیلی خب باشه..
گوشی رو قطع کردم و پوف کشیدم
بدنم مثل کوه سنگین شده بود. دستم رو لبه تخت گرفتم. وبلندشدم.. پاهام رو روی زمین می کشیدم.. خیلی عصبی بودم.. او دختر چرا به من زنگ میزد؟ فکر اینکه پیش من دنبال آرامش می گشت فکم فشرده میشد و عضلاتم منقبض میشد.. این چه حالی بود؟ مشروب اصلا چیزی نبود که فکر میکردم.. سطح هوشیاریم پایین اومده بود و اگر من اون بین حرفی میزدم چی؟ آخ.. اون صدا....
حولم رو برداشتم و زمزمه کردم دیگه مشروب نمیخورم. من به هوشیاری کامل نیاز داشتم معلوم نبود این تیرهای نامرئی از کدوم سمت به طرفم پرتاب می شدند.. روی زمین پراز فیلتر های سیگار بود
اتاق درهم بود و باردیگه دیوار و لباس های تیکه تیکه شده خارچشمم شد شیشه خالی مشروب رو دیدم و به خالی بودنش پوزخندزدم.. وارد حمام شدم. بدن تبدارم رو به قطرات آب سرد سپردم.. مقابل آینه کوچیک حمام ایستادم چشمام سرخ بودن و ته ریشم کمی بلندشده بود. خیلی زود صورتم رو اصلاح کردم ازحموم بیرون اومدم
romangram.com | @romangram_com