#نگهبان_آتش_پارت_228
بازم سکوت نصیبم شد دیگه داشتم کلافه میشدم
-حتی اون صدارو هم درنمیاری؟ ببین میدونم خیلی حرف میزنم اصلا خیلی سوال کردم آخه دوست دارم بیشتر.. یعنی کلا بشناسمت..
-....
-الو؟
دستی به پیشونیم کشیدم و لب هامو آویزون کردم..
-اونجایی الو؟ تو رو خدا حرف بزن..
دیگه حرف نمیزد گوش تیز کردم حتی صدای نفس هاش هم نمی شنیدم.. به گوشی نگاه کردم صفحش خاموش بود و تماس قطع شده بود
اههه لعنتی قطع شده بود یا قطع کرد؟ اووففف.. تازه داشتم موفق میشدم به حرف بیارمش.. گوشی رو روی بالش انداختم و به سقف زل زدم اون رو درست توحالت مستی تصور کردم موهای ژولیده بادکمه های باز ونامرتب و چشمای خمار و تبدار سیاهش.. از این فکر آب شدن چیزی رو تودلم حس کردم و از خجالت لبم رو محکم بین دندونم فشردم و پتورو روی سرم کشیدم و چشم بستم روی این بی حیایی..
(تاویار)..
-تاویار صدام رو داری؟
گیج و منگ بودم هنوز علائم مستی داشتم.. گوشی رو روی اسپیکر زدم و روی سینم گذاشتم.. باز صداش بلند شد:
-چرا حرف نمیزنی؟ خب کارت دارم شاید مهم بوده که زنگ زدم
نای تکون خوردن نداشتم کف زمین خوابیده بودم و لباس هم تنم نبود نمیخواستم حامد بفهمه مست کردم. سعی کردم لحنم کشدار نباشه
-فقط بگو چرا زنگ زدی؟
پوف کلافش رو شنیدم.
romangram.com | @romangram_com