#نگهبان_آتش_پارت_227
اون حرف نمیزد و من چشم بسته بودم و تمرکزم روی صدا های اون سمت خط بود.. سعی داشتم خودم جواب سوال هام رو پیدا کنم.. انگار لب هاش رو بهم دوخته بود تا اینکه صدای تیک فندک شنیدم.. ابروهام بالا پرید:
-تو سیگار میکشی؟
این بار سکوت نکرد اما حرف هم نزد.. به جاش بازم صدای تیک فندک.. باخودم گفتم این روشش بود؟
-میشه یه سوال بپرسم؟
این بار هیچ صدایی نیومد
این یعنی از هر سوالی نباید انتظار جواب داشت..
لبم رو بین دندون کشیدم حتی واسه اینم کم حرف بودنش رو به رخم میکشید
-بازم به اینجا میای؟
اول سکوت و بعد تیک فندک.
خندیدم اما پنهونی.. بذار اونم نفهمه من خوشحالم از دوباره دیدنش..
-خب چرا میای؟
-...
هول شده گفتم:
-بهم بگو برای کار میای یا..
قبل از تموم شدن حرفم صدای تیک فندکش رو شنیدم و خوشحال شدم.. این بار من حرفی نزدم اما صدای تیک فندکش رو باز شنیدم.. داشت سیگار میکشید؟
سوالم رو بلند تکرار کردم
-داری سیگار میکشی؟
بازم سکوت و صدای نفسی که بافشار بیرون فرستاد
-تو واقعا مستی؟ تو چقدر آرومی.. تنها زندگی میکنی؟
romangram.com | @romangram_com