#نگهبان_آتش_پارت_226
-خب بگو.. تو مستی؟ آخه اینطور حس کردم..
این بار سکوتش رو خودم با شناخت کمی که ازش پیدا کردم جواب دادم.. "به تو ربطی نداره.."
-من اینجا خیلی تنهام.. کسی رو ندارم وگرنه هرگز به مرد مغرور و بی احساسی مثل شما زنگ نمیزدم
بازم خودم جواب دادم.. "خب مجبور نیستی الان قطع کن"
حرصی تر از قبل به تشک چنگ زدم...
-اصلا بگو امروز چرا اینجا بودی؟ چرا تو اون موقعیت بودی.. اون درگیری به خاطر چی بود؟
هیچی جز نفس هاش نمی شنیدم که اون هم گاهی قطع میشد.. بغض کردم:
-آخه حرف بزنی چی میشه؟ تازه که زنگ زدم حرف زدی من کاری کردم؟ خواهش میکنم..
حس کردم نفس هاش تندتر شد.. صداش کردم
-آقای کامیاب؟
-...
باید وادارش میکردم به حرف زدن.. به پهلو چرخیدم. بااین که سکوتش حرصم رو در می آورد اما آروم شده بودم
-من از کجا بفهمم صدام و حرف هام رو میشنوی؟
صدای برخورد چیزی روی زمین شنیدم مثل افتادن به ظرف شیشه ای به زمین
-حالتون خوبه؟ چی شد؟
سکوت کرد سخت ترین کار دنیارو چقدر راحت انجام میداد.. این مرد مرموز.. حس کردم داشت راه میرفت.. گفتم:
-چقدر اونجا ساکته..
-...
صدای باز کردن در چیزی رو شنیدم فکر کردم ممکنه در کمد باشه..
romangram.com | @romangram_com