#نگهبان_آتش_پارت_224
-اوهوم ممنونم
بازم خندید
-نوش جان.. به خدا دلم خیلی سوخت برای ناهار نیومدین.. ای کاش با خانم بحث نمیکردین ایشون خیلی حساسه..
هومی کشیدم:
-باشه
هنوز سرم رو پاهام بود.. دلم میخواست درد و دل کنم.. به خودم و دلم چند تا فحش آبدار دادم و از روی زمین بلند شدم.. باز مقابل پنجره ایستادم..
-بامن کاری نداری خانم؟
-نه برو
چشم گفت و رفت.. هوا تاریک شده بود و بارون هم تند می بارید..
به یاد بوم نقاشیم افتادم که داشت زیر بارون خیس میشد.. شونه بالا انداختم.. مدام حسی داشتم که ابدا دلم نمی خواست بهش پروبال بدم.. نمیدونم چقدر سرپا ایستادم و با خودم کلنجار رفتم تا اینکه از پنجره دل کندم و تسلیم احساسم شدم.. گوشیم رو از جیبم بیرون آوردم.. ساعت هشت و سی وهشت دقیقه بود.. دودل بودم اما شمارش رو گرفتم.. دستام میلرزید از عکس العملش.. وحشت داشتم اما من ازش خوشم میومد..
روی تخت نشستم.. مدام بوق میخورد و من داشتم از سرما می لرزیدم چرا؟
همونجا دراز کشیدم و پتو رو تا زیر گردنم بالا بردم.
دیگه داشتم ناامید میشدم که صدای بوق قطع شد و من به جاش صدای نفس هایی رو شنیدم که می دونستم به خودش تعلق داشت حرف نزد قلبم درست تو دهنم می تپید.. تمام توانم رو جمع کردم و گفتم:
-سلام..
بازم صدایی نشنیدم جز سکوت و نفس هاش
-من میدونم بدموقع زنگ زدم اما..
-...
داشتم کلافه میشدم..
-من دوست داشتم با کسی حرف بزنم
romangram.com | @romangram_com