#نگهبان_آتش_پارت_223
-حتی چشمای لعنتیش منو نمی بینه..
حرصی کل موهام رو به هم ریختم.. تقریبا جیغ زدم:
-نمی بینه مرتیکه ی بی شعور..
و جیغ زدم که در با ضرب باز شد و شکوه رو دیدم که با چشمای وحشت زده به سمتم اومد
-ای وای صدف خانوم..
و مقابلم نشست.. خونسرد گفتم:
-چرا اومدی تو اتاقم؟
بهت زده نگاهم کرد:
-راستش خانم صدای جیغ شنیدم نگران شدم..
کمی به سمت مخالفش چرخیدم و به حالت دلخوری سرم رو روی زانوهام گذاشتم:
-من خوبم تو برو..
ندیدم اما حس کردم که نزدیک شد.. دستش رو روی موهام کشید.. بازم بغضم گرفت بابا مهردادم هیچ وقت واسم کم نذاشته بود اما من بازم دلم مادر میخواست
-چرا روی زمین نشستی؟ زبونم لال سرما می خورید..
سرتکون دادم..
-مهم نیست..
خندید
-عزیزم چرا مهم نیست؟ شما بدنتون ضعیفه.. این روزها چیزی هم نمیخورین..
بعد انگار چیزی یادش اومد گفت:
-راستی براتون ناهار آوردم خوردین؟
romangram.com | @romangram_com