#نگهبان_آتش_پارت_222
-هیچی خانم..
-نریمان گفتم چیکارکنی ها؟
بالای پله ها با ژست خاصی درست مثل ملکه ها ایستاده بود حرفش با نریمان بود اما من مخاطبش بودم:
-چرا داری وقت من رو به خاطر این دختر بچه میگیری؟ نکنه کارت رو دوست نداری؟
حرفی نزدم دیگه به تحقیرهاش عادت کرده بودم.. تمام نفرتم رو توی چشمام ریختم و بهش زل زدم.. نریمان دستپاچه تند تند کلمات رو ادا کرد:
-نه نه خانم این چه حرفیه؟ همین حالا رسیدگی می کنم..
و رو به من که نگاهم به لیلی بود گفت:
-منو ببخشید..
و گوشی رو به دستم داد و دور شد.. لیلی به صورت برافروختم پوزخند زد و گفت:
-ناهار که نخوردی.. اگه تا سی ثانیه دیگه برنگردی تو خونه حتی اجازه نداری به خونه هم برگردی..
نگاه آخرش که سراسر تحقیر بود بهم انداخت و رفت.. دستام رو مشت کردم و به رونم کوبیدم.. لعنتی زیر لبی گفتم.. شک نداشتم که این کار رو هم می کرد.. من برای اون هیچ ارزشی نداشتم.. گوشیم که هنوز موزیک رو پخش می کرد قطع کردم و به جیبم انداختم و با دو خودمو به ساختمون رسوندم.. پوزخند صدادار لیلی رو نشنیده گرفتم و خودم رو به اتاق رسوندم و دستگیره رو پایین کشیدم که صداش رو شنیدم که گفت:
-ترس چیز خوبیه.. مال آدمای باهوشه.. اینو حتما از من به ارث بردی..
وارد اتاق شدم و در رو بستم.. رودوشی بافتم رو بیرون آوردم وخواستم روی تخت بذارمش که متوجه سینی غذا روی عسلی شدم.. ناخودآگاه لبخند زدم.. موهام رو به عقب فرستادم و روی تخت نشستم و سینی رو مقابلم گذاشتم.. زرشک پلو با مرغ از وقتی اومدم از این غذا خوشم اومده بود.. حتما کار شکوه بود.. بابا دست پخت خوبی داشت اما فلور خدمتکارمون بیشتر غذاهای اصل نروژ رو درست میکرد.. قاشق اول رو که به دهن گذاشتم تازه درد معدم شروع شد.
-آیی خدا
تمامش رو خوردم و روی عسلی گذاشتم پلیور کرمی ام رو مرتب کردم
حوصلم سررفته بود.. تخت رو دور زدم و مقابل پنجره ایستادم.. از اینجا به محوطه ی کناری باغ دید داشتم و می تونستم تاب رو ببینم.. بارون نم نم می بارید و من عجیب دلم میخواست با کسی حرف بزنم خواستم با بابا صحبت کنم اما اون هم این ساعت از روز سرش شلوغ بود حتی دلم برای پائول هم تنگ شده بود استاد نقاشیم.. قبل از این که به این زندان بیام، بهم گفته بود که نسبت به من بی میل نیست.. اما من بهش گفتم که برام مثل یه دوست و بهترین استاده.. اون خیلی خوشگل بود و چشم های آبی زیبایی هم داشت موهای بور و پوستی سفید.. خم شدم و آرنجم رو لبه ی پنجره گذاشتم و چونم رو بهش تکیه دادم با خودم گفتم اما من مردای قد بلند با چشم های سیاه دوست دارم.. اندامی ورزیده با سینه های عضلانی.. تمام این خصوصیات رو تا به امروز فقط در تاویار دیده بودم.. باز با این فکر محکم به سرم ضربه زدم..
-اههه.. همش تاویار..
آخه کجای اون کوه غرور جذابه؟ اون.. اون احمق خودخواه یه بدبخت که عاشق زن های بزرگ تر از خودشه..
از پنجره فاصله گرفتم و با انزجار چهره در هم کشیدم.. روی زمین ولو شدم و زانوهام رو بغل گرفتم.. مظلوم گفتم:
romangram.com | @romangram_com