#نگهبان_آتش_پارت_221
-خانم چرا تو این هوا اینجا نشستین؟
سر بالا کردم و نریمان رو دیدم که با چشمای نگران نگاهش به من بود.. با حرصی که از ظهر تا به حال ازش داشتم اخم تندی کردم و با لحن بدی گفتم:
-سرت به کار خودت باشه برو به خانم برس
و از روی صندلی بلند شدم:
-این چه حرفیه من وظیفه دارم به شما هم خدمت کنم.
از بیان این حرف ها چندشم شد..
-توفقط از من دور باش..
وبهش تنه زدم واز کنارش رد شدم پاهام از سرما کرخت شده بود و درد میکرد.. خیلی دور نشده بودم که باصداش ایستادم
-صبرکنید..
و صدای پاهاش که داشت می دوید خیلی زود کنارم قرارگرفت.. حرصی تر از قبل گفتم:
-باز چیه؟
و نگاهش کردم.. رنگ قهوه ای چشماش امروز روشن تر شده بود
-ببینم تو اصلا غرور نداری؟
سر پایین انداخت و با صدای غمگینی گفت:
-ببخشید اما گوشیتون رو جا گذاشتین.
متعجب به دستش نگاه کردم.. ازخودم خجالت کشیدم خیلی بد حرف زده بودم چون دیدم که با تاویار اونطور رفتار کرد.. خواستم چیزی بگم که صدای پر از خشم لیلی
حرفم رو تو گلو خفه کرد:
-اونجا چه خبره؟
نریمان شتاب زده به سمتش چرخید:
romangram.com | @romangram_com