#نگهبان_آتش_پارت_220

-پس چرا فرو نمیریزین؟ چرا چراااا

تمام اتاق رو به هم ریختم.. کل لباس هام رو بیرون آوردم و کف زمین انداختم.. با پا لگد کردم

-تموم شد دیگه نو نیستن..

دلم آروم نگرفت.. روی زمین نشستم و با دست تمام لباس هارو تیکه تیکه کردم.. مدام عرق از سرو و روک می چکید در آخر به تخت تکیه دادم.. قفسه سینم بالا پایین میشد.. کامم مثل زهر تلخ بود و گلوم طعم خون میداد

من حتی حرفی نداشتم که با خودم بزنم همیشه از حرف زدن عاجز بودم.. تنها سکوت کردن بلد بودم و دیگه هیچ.. کف دستم رو روی سرامیک های سرد گذاشتم.. از داغی بدنم استخونام لرزید.. خم شدم و از زیر تخت بطری ای بیرون کشیدم.. بهش نگاه کردم.. به جز همراه با لیلی یه جورایی اولین باری بود که می خواستم این زهرماری رو امتحان کنم.. حتی تو مهمونی هایی که بابا هم میگرفت، نمی خوردم.. اما سیاوش رو دیده بودم که تو همون عالم بچگی.. تو سن یازده دوازده سالگی خورده بود..با یادآوری این خاطره لبخند تلخی گوشه لبم نشست.. در بطری رو باز کردم و بوی تند الکلش باعث اخمم شد.. بار دیگر اتاق رو از نظر گذروندم کمد و آینه و دیواری که هنوز سرپا بود.. در آخر چشمم به لباس های تیکه تیکه شده ی مقابلم افتاد و بطری رو به لب زدم و سرکشیدم.. گلوم میسوخت اما مهم نبود.. دلم سوخته بود غرور و شرفم سوخته بود.. بیش از نیمی از محتویات شیشه رو خوردم.. بدنم داشت حتی از قبل هم داغ تر میشد خون باسرعت پمپاژ میشد ولی من آروم بودم و هنوزم هوشیار..





(صدف)..





باد خنک موهام رو به بازی میگرفت.. دوساعت بود که توی محوطه ی عمارت روی صندلی روبروی استخر وپشت به ساختمون نشسته بودم بی حوصله بودم اما بیشتردلم گرفته بود.. نگاهی به بوم نقاشیم انداختم

تازه از نریمان خواسته بودم که برام بگیره.. قلم مو توی دستم بود اما جز چندتا خطوط مبهم که به قصد درخت کشیده بودم دیگه هیچی نبود.. آهی از ته دلم کشیدم.. اصلا چرا تابه این حد داغون بودم؟ خودم جواب دادم..

شاید چون میخواستم از ایران برم اما اون زن مادر نما با خودخواهی مانعم شد.. خوب می دونستم اصلا راضی نبود که من ایران باشم اما همین مانع شدنش آزارم می داد.. می خواست با همه ی چیزهایی که به من مربوط میشد مخالفت کنه.. رک و بی پرده دوستم نداشت.. چند تار موهام روی صورتم ریخت.. سری تکون دادم تا کنار بره و به آسمون نگاه کردم.. فکر میکردم از رفتنم خوشحال میشد.. اما نه گذاشت برم و نه حتی ازاین بابت خوشحال بود.. ازش متنفر شده بودم.. به خاطر چیزی که ازش دیدم.. قطره اشکی روی گونم چکید.. پلک زدم..

آخ بابا جونم.. کاش کنارم بودی.. این روزها حتی با اون هم زیاد حرف نمیزدم.. نگرانم بود و کاملا حق داشت اینجا اصلا امن نبود و من رفت و آمد مردهای سن بالا رو می دیدم که برای دیدنش میومدن.. دیگه کم کم نمی تونستم با خوشبینی خودمو قانع کنم.. نمی تونست با همه یه ارتباط مثبت داشته باشه.. از خودم بدم میومد و اصلا حال خوبی نداشتم.. حالا شک نداشتم که اون ها برای کار به اینجا نمیومدن چون بارها دیدم نصف شب میومدن و حتی نزدیک های صبح می فهمیدم کسی می رفت.. چیزی که آزارم میداد این بود که با بی شرمی ازمن میخواست تواتاقم بمونم.. من هم یک روز از لجبازی تا متوجه اومدن یکی از همون ها شده بودم

مثل الان با گوشیم آهنگ گذاشتم و پشت در اتاقم نشستم و این بارم رفتنشون رو از پشت پنجره نگاه کردم اما وقتی ایستاد و به سمتم چرخید من با دیدن تاویار قلبم تهی شد و زود خودم رو کنار کشیدم.. با یادآوری اون لحظه چشمه اشکم جوشید و من نتونستم مانع ریختنشون بشم

باخودم گفتم اون اینجا بوده؟ اما چرا؟

فکر اینکه اون هم مثل بقیه به خاطر...

داغی اشکام پوستم رو میسوزوند.. با پشت دست کنارشون زدم اما من باور نمیکردم اون تونگاه سیاهش چیزی داشت که من نمی فهمیدم ولی نمیتونستم فراموشش کنم.. هرچند متوجه ی من نشده بود.. نمیدونم شایدهم فهمید.. اون خیلی مرموز بود حتی حس میکردم آدم هم نیست.. اما امروز وقتی سر و صدا شنیدم.. با این که می ترسیدم از اتاقم بیرون اومدم هیچ کس نبود حتی شکوه.. وقتی متوجه شدم صدا داشت از همون جایی که قبلا با اون مرد دیدمش میومد ترس به جونم افتاد.. خواستم به اتاقم برگردم که صدای نریمان رو تشخیص دادم. چون اون رو زیاد می دیدم و بااون گاهی بیرون میرفتم به دستور لیلی..

انگار داشت کسی رو تهدید میکرد.. با وجود ترسم به سمتشون رفتم اما باز هم بادیدن تاویار که نریمان ازپشت دستاش رو گرفته بود جا خوردم هرچند اول نفهمیدم بعد که به دستور اون زن ولش کرد هم من وهم اون متوجه هم شدیم.. من شوک زده بودم اما اون بی حالت نگاهم کرده بود کاش می تونستم بهش فکرنکنم اون زن دیگه برام مهم نبود اما تاویار اون کوه غرور اون آدم که حتی از سرمای نگاهش تنم میلرزید، با اون چیکار داشت؟ چرا همش به دیدنش میومد؟ چرا؟ چطور و چرا آشنا شدن؟ سردم شده بود.. رودوشیم رو بیشتر دور خودم پیچوندم.. گوشیم رو برداشتم اول آهنگ رو عوض کردم و به ساعت نگاه کردم.. پنج عصر بود حتی لیلی با دیدنم برزخی شد و با اون چشمای مثل زمردش منو شماتت کرد.. ازش یه جورایی میترسیدم.. نمی خواستم کنارش باشم برای همین ناهار نخوردم.. اون هم دیگه اجازه نداد چیزی بخورم معدم درد میکرد.. انگار ازمن متنفربود داشت باکارهاش تلافی میکرد که به خونش اومدم.. شایدهم این که دخترش بودم.. باصدای کسی به خودم اومدم


romangram.com | @romangram_com