#نگهبان_آتش_پارت_219

به زور سرپا بودم.. سیاوش تا به این حد بی رحم شده بود؟

اسم سایه رو که آورد بغض داشت.. د آخه لامروت من رفتم تا تاوان بغض صدات رو پس بگیرم.. من مثل بابامم؟ آتیش گرفتم اما اون همیشه مال تو بود.. دیگه تحمل نداشتم بمونم.. پاهای چسبیده شده م رو به زور تکون دادم و به سمت در رفتم.. آرزو داشتم بگه نرو داداش.. ببخش اشتباه کردم اما حتی اجازه نداد این دلخوشی پا بگیره..

-باز تو این خونه یا محل ببینمت دیگه احترامت رو نگه نمیدارم..

پوزخند زدم.. پس احترامم رو نگه داشته.

-تاویار پسرم؟

ازاین اسم متنفر بودم.. در کوچه رو باز کردم بازم صداش رو شنیدم:

-خوشحالم مثل تو نشدم

دستم لرزید دلم، مردونگیم، همه لرزیدن.. لب زدم:

-منم خوشحالم..

و گریه ها و التماس های مادر رو نشنیده گرفتم و تقریبا تا ماشین دویدم.. حال آتشفشانی رو داشتم که سال ها خاموش بوده.. حالا گرمای خون رو به خوبی حس میکردم قلم مثل تیکه ای آتش در درون سینم می تپید.. سرم رو که مثل کوه روی بدنم سنگینی میکرد رو به پشتی صندلی تکیه دادم و به در بسته خونه نگاه کردم

سیاوش با من چیکار کرد؟ به وضوح از درون میسوختم وخاکستر تمام اعضا و جوارح درونیم به حلقم پاشیده میشد.. به سرفه افتادم.. مثل کوره ی آتش بودم.. بخار روی شیشه که از اختلاف دمای بیرون و داخل ماشین بود حالم رو خراب تر میکرد.. سیبک گلوم درست مثل سنگی که لبه های برنده ای داشت با درد جابجا میشد.

بیش از این موندن رو جایز ندونستم.. مرده بودم و حالا وقتش بود این روح خسته به قبر برگرده همون جایی که جسمم تجزیه شده بود.. دست های خشک شدم رو از روی پاهام بلند کردم.. نباید فراموش میکردم.. من.. تاویار امیر زاده چرا تاویار کامیاب شدم؟ این بهترین رفتاری بود که روحیه ی انتقام جویانه م بهش نیاز داشت.. پوزخند زدم.. حالا حتی ناراحت نبودم.. سیاوش ناخواسته کارم رو راحت کرد.. من مردم.. پس دیگه کسی ناراحت نیست که تو گور تنگ و تاریکم چی می کشیدم.. قلبم آروم شده بود..

خم شدم و استارت زدم.. حتی نگاه آخرم رو به خونه ننداختم و پدال گاز رو فشردم و ماشین از جا کنده شد.. راه دوساعته رو در کمترین زمان طی کردم تا به خونه رسیدم از ماشین پیاده شدم و به ساعتم نیم نگاهی انداختم.. هشت شب بود و من تمام روزم رو باشکنجه گذرونده بودم.. در ماشین رو بستم و ریموت رو فشردم

حسین رو دیدم که روی صندلی خوابش برده بود و فنجون دست نخوره ی چاییش رو دیدم.. سرتکون دادم.. انگار این چایی هم نتونسته سرپا نگهش داره.. دمی گرفتم از هوایی که نبود. بی سر و صدا وارد آسانسور شدم و خودم رو به خونه رسوندم.. در رو بستم و بهش تکیه دادم .. امشب دلم چیزی بیشتر از سیگار می خواست.. از در جداشدم و همونطور که به سمت اتاقم میرفتم دکمه کتم رو باز کردم.. در اتاق باز بود.. با ورودم به اولین چیزی که نگاه کردم تصویر خودم در آینه بود.. چرخیدم و درست مقابل آینه ایستادم.. با تحقیر به سرتاپای تاویار در آینه نگاه کردم.. لب زدم:

-چطور تونستی اینقدر بد باشی؟ این لباس ها نشون داد من حالم خوبه.. برادرم فکر کرد من دارم تنهایی از خوشی های دنیا لذت میبرم...

بدون اینکه کتم رو بیرون بیارم دوطرف یقه باز پیراهنم رو گرفتم و کشیدم.. پاره شد و چند تا از دکمه هایش روی زمین افتاد.. نفسام تند شده بود.. چشم چرخوندم و دیدم در و دیوار رو.. دلم صد تیکه شد

مشت گره کردم رو به در و دیوار کوبیدم.. تقریبا داد زدم

-لعنت به من.. به شماها..

مشت میزدم و نمی فهمیدم..


romangram.com | @romangram_com