#نگهبان_آتش_پارت_218

-ازت متنفرم..

و ازم فاصله گرفت و لباسش رو از خیسی بارون و این بارون بی موقع تکوند.. باور نمیکردم:

-تو عصبانی هستی تو منو حتی از باباهم بیشتر دوس دا...

به میان حرفم پرید:

-اشتباه کردم.. حتی نمی تونی تصور کنی که چقدر پر از نفرت شدم وقتی تو رو اینجا دیدم.. بعد از ده سال.. خیلی خنده داره.. خیلی.. شما هردوتون نامردایی هستین که من بدشانسی آوردم..

-خفه شو سیاوش..

با این حرف مادر سیاوش به سمتش چرخید:

-ولی مادر.. کسی که ده ساله مارو ول کرده.. کسی که وقتی سایه مرد، به جای موندن رفت، اونه.. مادر اون یه نامرده..

از دیوار فاصله گرفتم.. سرتاپام رو از نظر گذروند.. چرا قطرات سرد بارون سیاوش رو آروم نمی کرد؟ چرا آتیش منو خاموش نمی کرد؟

-چرا باید خفه بشم؟ ها؟ چرا؟ ببین این لباساشه هه بی پولی و بدبختی رو فقط ما فهمیدیم...

من حرف نمیزدم.. مادر به سمتش رفت و من لرزش تنشو می دیدم:

-بسه بیاین بریم داخل..

سیاوش با تمسخر گفت:

-بس کن مادر اون کلاسش خیلی بالاست به ما نمیخوره..

حتی نمیدونستم چه حالیم.. چرا حرفی نمیزدم؟ چرا کاری نمی کردم؟ اصلا کاری از دستم برمیومد و نمی کردم؟ من به خاطر اونا به اینجا رسیدم.. منت نبود اما فکر نمیکردم شنیدنش از زبون کسی که جونم هم بخواد فداش میکنم تااین حد دردآور باشه.. سکوتم رو که دید پوزخندزد وبه مادر نزیک شد..

-بریم داخل مادر.. فقط من و تو..

مادر به من نگاه کرد:

-تاویارم بیاد..

-نه اون دیگه از ما نیست.. فکر کن مرده مثل سایه اونم به خاطر بابای این یارو مرد..


romangram.com | @romangram_com