#نگهبان_آتش_پارت_217

مادر ملتمسانه نگاهم کرد..

-تو ولش کردی.. تو..

مادر رو رها کرد:

-به این خونه نگاه کن با یه خرابه چه فرقی داره؟ ها؟

اینقدر بلند داد میزد که حتم داشتم تارهای صوتیش پاره میشد..

-حالا من..

جلو اومد و تو یک حرکت مشت گره کرده ش رو دیدم و درست کنار گوشم به دیوار کوبید.. دیگه صدای مادر رو نشنیدم گوشم از صدای خوردشدن انگشت های سیاوش پرشد.. بازم دیوار فرو ریخت:

-می بینی؟ این خونمونه..

باز خواست مشت بزنه که دستش رو گرفتم

-نکن.. بسه..

و صبر نکردم و به زور خودم رو به آرزوم رسوندم.. محکم تو آغوشم گرفتمش..

-منو ببخش

مدام به کمرم چنگ میزد.. میخواست ازم جداشه؟

-خیلی دلم برات تنگ شده..

پر حرص گفت:

-ولم کن تو برادر من نیستی

نالیدم:

-هستم سیاوش..

به کمرم مشت کوبید.. خندیدم


romangram.com | @romangram_com