#نگهبان_آتش_پارت_216
-نیست نیست.. بعد از ده سال برگشته ادعای برادری داره؟
مادر نالید:
-هست پسرم..
باز نگاهم کرد سراسر کینه و نفرت.. با این حال دلم بغل کردنش رو می خواست.. بارون هر لحظه تندتر میشد.. دست بالا آوردم تا بغلش کنم که محکم به عقب هولم داد و من به دیوار برخورد کردم.. شوکه شدم ضربه کاری بود یا این دیوار ها فرسوده؟
تیکه ی دیگری از دیوار روی سرم ریخت و مادر هین کشید:
-تاویار؟
و خواست به سمتم بیاد که بادست مانع شدم
سیاوش به من نگاه میکرد و من رگ برآمده گردنش و بیشونی نبض دارش رو دیدم و روحم خراشیده شد.. دیدن قفسه سینش که مدام بالا و پایین میشد جونم رو به غارت برد.. سیاوش پوزخند صداداری زد و من دلجویانه لب زدم:
-یکم آروم باش نباید عصبانیت تورو به اینجا برسونه که رومن، روی برادر بزرگ ترت دست درازی کنی من اینارو یادت ندادم..
سرش رو به عقب هول داد و با تمسخر گفت:
-چی؟ تو بهم یاد ندادی؟ به من؟
سر کج کرد و رو به نقطه ی نامعلومی گفت:
-متاسفم که از آخرین آموخته هات ده سال می گذره.. من دیگه اون پسر چهارده ساله نیستم که تو ولش کردی.. تو با چه رویی به خودت میگی برادر؟
و بادی تو گلوش انداخت و بلندتر داد زد:
-ها با چه رویی؟
چرخی به دور خودش زد:
-اینجارو دیدی؟ خوب نگاه کن..
من مات کاراش بودم انگار دیوونه شده بود شونه های مادر رو که از شدت گریه میلرزید رو گرفت
-دیدی؟ خوب به مامان نگاه کن.
romangram.com | @romangram_com