#نگهبان_آتش_پارت_215
من سرجا خشکم زده بود که کسی شونم رو گرفت و محکم به سمت خودش چرخوند ومن تازه دیدم صاحب بی رحم این صدارو.. ابروهاش رو به شدت در هم گره کرده بود و لباس سورمه ایش خیس آب بود
-چرا لال شدی؟
اون برادر کوچکم بود.. لب زدم:
-نشنیدم سلامت رو..
مادر یه گوشه ایستاده بود و به ما نگاه میکرد.
سیاوش بلند خندید.. هیچ تغییری تو حالتم ندادم.. درست بود که رفتم اما اون هنوز برادرم بود.
دستش رو از شونه هام پایین کشیدم که خندش رو جمع کرد.. اون پرخشم من اما آروم بودم..
-پس که باید سلام کنم؟
باغیض حرف میزد..
-نکنه میخوای دستت رو هم ببوسم؟
دلم از لحنش گرفت اما ابرو بالا انداختم
-لازم باشه این کارم میکنی
با این حرف خشمگین یقه لباسم رو به مشت گرفت.. اختلاف قدمون تنها چند سانت بود
-خوب گوش کن تو دیگه هیچ حقی نداری
خیره به چشمای سبزش بودم که ازش خون میبارید.
-اشتباه میکنی من هنوزم برادر بزرگت تاویارم..
پوزخندش گوشم رو کر کرد.. مادر زود خودش رو به ما رسوند و دست های سیاوش رو گرفت و با گریه گفت:
-داری چیکار میکنی؟ اون برادرته..
صدای فریادش پرده ی گوشم رو لرزوند.. پر خشم و حرص حرف میزد:
romangram.com | @romangram_com