#نگهبان_آتش_پارت_214

بغض راه نفسم رو مسدود کرد.

-خواهرت مرد.

چشمام گرد شد و قلبم تیر کشید.. ملتمس ناله کردم:

-نگو مادر توروخدا

من حتی با خودم تکرار نکرده بودم

-توچت شد؟ چرا رفتی؟ از ما چی مهم تر پیدا کردی؟

متعجب از این حرف مادر گفتم:

-ش شما چی دارین میگین؟

به سینم اشاره کردم:

-من فقط به خاطر شما هنوز سرپام

بلوز و دامن مشکی تنش قلبم رو فشرده کرد.. مادر هنوزم سیاه پوش خواهرم بود.. آخ آخ.. جلو رفتم و دستش رو گرفتم..

-الهی من فدای غمت شم من به خاطر شما همه چیزم رو میدم..

بارون تندتر شده بود. دست بالا آوردم تا اشک و بارون رو از صورت مادر پاک کنم..

-دست کثیفت رو بکش.

به ناگاه خون در بدنم به انجماد رسید اما گر گرفتم دست بدون لمس مادرم بین هوا خشک شد..

-سیاوش..؟

اون سیاوش بود؟ این مادر بود که تا به این حد خشمگین اسمش رو صدا کرد؟ در آخر سیاوش بامن بود؟

-مگه باتو نیستم؟ تو خونه ما چه غلطی میکنی؟

-گفتم ساکت شو اون برادرته..


romangram.com | @romangram_com