#نگهبان_آتش_پارت_213
لب هاش لرزید..
-رفتی تا بگی ما قدرتو ندونستیم؟
ناباور سر تکون دادم:
-نه نه نههه مادر نه خدا لعنتم کنه
دستش رو گرفتم و محکم به صورتم کوبیدم
-نگو مادر.. بزن ولی اینطور فک نکن.
دستش رو پس کشید.. قلبم فرو ریخت.. نکنه.. دو طرف صورتم رو قاب گرفت.. خندیدم.. انگشتش رو به صورتم کشید..
-بگو چرا؟
کف دستش رو بوسه زدم.. طاقت خیره شدن به چشماش رو نداشتم نگاهم رو به زمین دوختم
همه جا گلی بود و بوی خاک بارون خورده مشامم رو به بازی گرفت
-باتوام؟
سر بالا کردم.. آروم شده بود اما هنوز گریه میکرد.. با دستش که رو صورتم بود وادارم کرد نگاهش کنم:
-چرا نگاهت رو می دزدی؟
سعی کردم بی لرزش صدا حرف بزنم:
-باید میرفتم
ولم کرد و ازم فاصله گرفت و نزدیک بوته ی گل رز ایستاد..
-پس ما چی؟ من؟ سیاوش؟
یه قدم به سمتش برداشتم که باز گفت:
-بعد از اون بلای خانمان سوز ما همه چیزمون رو از دست دادیم..
romangram.com | @romangram_com