#نگهبان_آتش_پارت_212

یک ساعت بعد رسیدم به جایی که همیشه سینمای خانگی من بود.. خونه ی مادرم.. پوزخندی از سر درد زدم.. ازماشین پیاده شدم.. نگاهم به روبه روم بود اما پاهام از سنگینی روی زمین خاکی کشیده میشد.

نمیدونم از درد دلم بود یا پاهام توان نگه داشتن وزنم رو نداشتن.. راه صدساله رو بادرد و عذاب طی کردم ومقابل خونه ی کاهگلی ایستادم. دل پاهام به لرزه افتاد. زانوهام عزم فروریختن داشتم.. کوچه خلوت بود.. دست به دیوارگرفتم اما من نه، اینبار این دیوار بود که جای من فرو ریخت.. نگاهش کردم درست جایی که دستم بود گلش ازدیوار جدا شده بود.. جیگرم آتیش گرفت.. چطور اجازه دادم اینجا بمونن؟ من چطور آدمی بودم..؟ از خودم شرم کردم با چه رویی اینجا اومدم؟ پشت پلکم باز میسوخت.. پشت کردم که برم.. که برم و گورم رو کنم.. که..

در باز شد و همون آوای بی مانند..

-توکی هستی؟

مادرم بود.. ایستادم..

قلبم دقیقه ای چهل میلیون بار می تپید و من چطور هنوز زنده بودم چرا این قلب از کار نمی افتاد؟

-عزیزدل مادر؟

آخ خدا مادر.. یعنی من هنوزم عزیزش بودم؟

اول صدای پاهاش و بعد دستش که رو کمرم نشست.. اختیار از کف دادم.. چرخیدم و تو یک حرکت به داخل هولش دادم.. به صورتش که ازترس کبود شده بود نگاه کردم و چشم های سیاهش زانوهام رو خم کرد و من اینبار برای نیوفتادن به مادرم پناه آوردم و در آغوش گرفتمش.. صداش کنار گوشم همون آرامشی شد که به خاطرش تا اینجا اومدم

-فدای قد و بالات بشم.. عزیز مادر.. تاویار؟

من هیچ زمان آغوش مادر رو نداشتم اما سیاوش هرثانیه تجربه می کرد.. تو آغوشم فشردمش این دلتنگی کم نمیشد.. داشت نابودم میکرد

-نمیدونی نبودت چقدر سخته..

واقعا سخت بود؟ نشنیده بودم.. نالیدم:

-مادر؟

بیشتر منو به خودش فشرد

-جان مادر؟ دلم برای صدات تنگ شده بود تاویارم

صداش می لرزید و خش دار شده بود

-رفتی تا چیو ثابت کنی؟

با این حرف از خودم جداش کردم.. صورتش از اشک پر بود درست مثل عکس ماه توی آب..


romangram.com | @romangram_com