#نگهبان_آتش_پارت_211

من هیچ درک نمیکردم این همه خوشحالی رو..

اونا دردشون دستگیری یه خلافکار بود اما من.. زندگیم رو از دست دادم.. تمام ثانیه هایی که میتونستم کنار خانوادم باشم برای برادرم مادرم و....

من ازدست دادم وحالا من هدفم چیزی بود که حامد و تمام مافوق هاش هم درک نمیکردن. هنوز داشت حرف میزد

-جدا بهترین خبر رو امروز دادی تو.. فقط بذار یه چیزی بهت بگم.. می دونم شاید اطلاعات کامل و جامعی نباشه.. اما خالی از لطف نیست که بدونی.. ایده های جدیدی برای جابجایی مواد مخدر پیدا کردن.. کار از مواد تو پوشک بچه جاساز کردن گذشته.. بار این مشکل رو دوش توئه..

من از بلعیدن و جاساز کردن بسته های هرویین تو شکمشون خبر داشتم.. وقتی سکوتم رو دید ادامه حرفش رو نداد.. صداش رنگ نگرانی گرفت..

-تاویار؟

-....

-چرا حرف نمیزنی؟ نکنه خوشحال نیستی؟

پوزخند زدم. خوشحال بودم اما وقتی واسه شادی کردن نداشتم من باید چی رو جشن میگرفتم؟ سوختنم رو؟

اینکه الان از شکنجه گاه برمیگشتم؟ من چی رو باید جشن میگرفتم؟

-تاویار؟ خوبی؟

ازاین سوال بیزار بودم.. من واقعا چطور بودم؟ فرمون بین دستم مچاله شد..

-خوبم.. حرفتو تو خاطرم نگه میدارم

-خواهش میکنم اینقدر تو خودت نریز بگو دردتو.

دردمو بگم؟ تحملش رو داشت؟ سرد گفتم:

-دردم تموم شدن این عذابه.. دستگیریش.. نابودیش.. برو به بقیه کارا برس و منتظر خبرم باش..

-تاویار؟

خوب می دونست باز این همه ی دردم نبود.. گفتنی نبود اما من گوشی رو قطع کردم.. نزدیک خیابون اصلی ماشین رو کناری پارک کردم از آینه کل خیابون رو از نظرگذروندم.. ماشین ها در حرکت بودن چند نفری توی پیاده رو راه میرفتن.. بارون نم نم می بارید.. هیچ کس مشکوک نبود واین رو خوب می دونستم که بعد از اون شنود دیگه کاری نمیکرد و حتما دفعه ی بعد از یک روش دیگه ای استفاده میکرد.. تصمیم خودم رو گرفتم معلوم نبود.. در آینده چی پیش میومد.. ممکنه دیگه فرصت نشه.. ماشین رو به حرکت درآوردم

هیچ حسی نداشتم انگار من اصلا در این دنیا نبودم


romangram.com | @romangram_com