#نگهبان_آتش_پارت_209

-فقط تو..

سوالی نگاهش کردم.. نگاه و حالت خاصی داشت..

-قبول میکنم..

لبم رو بین دندون گرفتم.. اخم کرد و صورتش سرخ شد:

-منم قبول میکنم..

سرمستانه خندید:

-این عالیه پس، همین فردا واسه این شراکت یه مهمونی میگیرم باید باشی

و باز خواست نزدیکم بشه که دستم رو مقابلش گرفتم

-و یه چیز دیگه..

مشتاق نگاهم کرد.. از عصبانیت چند لظه ی پیشش خبری نبود..

-مواظب رفتارتون باشین..

و ضربه آخرم..

-من برای بزرگ ترها احترام قائلم..

در یک آن رنگش کبود شد و پلکش بالا پرید و من صبر نکردم اون رو با حساب و کتاب هاش تنها گذاشتم.. گرگ پیر..

و با پوزخند از سالن خارج شدم.. نریمان رو دیدم که از همون اتاقی بیرون اومد که من شب حادثه اونجا بودم.. تند به سمتم اومد قبل از اون گفتم:

-برو به خانمت برس

و کت و شلوار سرتا پا مشکیش رو از نظر گذروندم و از کنارش رفتم.. حالم خوب نبود اما به این حس پیروزی می ارزید.. نزدیک در عمارت با حس سنگینی نگاهی به پشت چرخیدم و بازم پشت پنجره همون سایه رو دیدم..

از تصور صدف پوزخند زدم و از عمارت خارج شدم و خودم رو به ماشینم رسوندم و به سرعت از اونجا دور شدم.. باحرص و مثل دیوونه ها پنجه هام رو روی سینم کشیدم دوست داشم این بخش از بدنم رو ببرم.. حس یه بیمار جزامی رو داشتم چندین و چند بار به خودم و فرمون مشت کوبیدم..

باید به حامد اطلاع می دادم.. تلفن رو برداشتم و همونطور که حواسم به رانندگیم بود شمارش رو گرفتم و هندزفری رو به گوشم زدم.. انگار منتظر تماسم بود که با اولین بوق صداش رو شنیدم:


romangram.com | @romangram_com