#نگهبان_آتش_پارت_208

-تو حرفات زیاده روی کردی.. تاوانشو پس میدی..

صدای لیلی تو بزرگی سالن اکو میشد.. حلقه ی دست نریمان شل تر شد و پوف کشید.. تو موقعیت بدی گیر کرده بود..

-اصلا باچه اجازه ای پا به اینجا گذاشتی؟ برگرد اتاقت..

نریمان عقب نکشید و من از عمد تقلا نمی کردم این نقشه من بود نباید به چیزی شک میکرد..

بازم صدای صدف رو شنیدم.. اینبار عجیب می لرزید.. چی در تارهای صوتی این دختر وجود داشت؟

-اما من سر و صدا شنیدم.. خواستم..

-کافیه برگرد اتاقت الان.. نریمان ولش کن

-اما خانم؟

-گفتم ولش کن از جونت سیرشدی؟

نریمان چشمی گفت و با اکراه ولم کرد.. ازش فاصله گرفتم و کتم رو مرتب کردم و تازه چشمم به نگاه ترسیده ی صدف افتاد که با دیدن من پراز تعجب شده بود.. این چشم ها چی داشتن؟

موهاش رو بی قید رو شونه و بازوش ریخته بود و یه پیراهن شلوار زرد و مشکی پوشیده بود.. لب باز کرد

-ب بازم ش شما؟

آره من.. از من چه انتظاری داشت؟

لیلی به سمتم اومد و رو به نریمان گفت:

-ببرش اتاقش و ما رو تنها بذارین

نریمان حرفی نزد اما صدف نگاهم کرد.. یک لحظه از چیزی که در نگاهش بود پشتم لرزید.. لیلی خیلی سعی می کرد در برابر من خوددار باشه.. نریمان دستشش رو گرفت و به دنبال خودش کشوند اما اون چشم ازم بر نمی داشت.. من از گوشه ی چشم می دیدمش اما سعی میکردم بیشترحواسم رو به لیلی بدم که داشت بازوم رو لمس میکرد.. از خودم برای لحظه ای متنفرتر شدم .. مگه نبودم؟ من اینجا کنار این زن..

از مقابل دیدم که رفت با اخم نگاهش کردم زبونش رو به لبای سرخش کشید.. گره ی ابروهام رو کورتر کردم.. بیش از این تحمل این بی ناموس رو نداشتم واسه امروز لبریز بودم.. فکم از انقباض تیر می کشید.. از خودم جداش کردم و به سمت پله ها رفتم.. ناامید بودم؟

-تاویار؟

هرگز..


romangram.com | @romangram_com