#نگهبان_آتش_پارت_207

-توچه غلطی کردی؟ ها؟

من اما نگاهم به لیلی بود.

-خودم میکشمت عوضی بی شرف

قلبم تند میزد.. اما قسم میخوردم نریمان تاوان این حرف های آخرش رو پس می داد.. خیلی جدی گفتم:

-بازم میگم من برده هیچ کس نبودم و نخواهم شد..

الان تو جای درستی قرار داشتم.. همونجایی که باید..

-خفه شو اون دهنت رو ببند

و بلند گفت:

-خانم؟ فقط یک کلام بگید تا مُردش رو جلوی پاتون بندازم..

و دستش رو دور گردنم انداخت.. جو متشنج شده بود اما من نمیذاشتم این معامله که نه سال بخاطر زجر کشیدم و حتی مردم خراب بشه.. اون منو از مرگ می ترسوند؟ پوزخند زدم.. نریمان از خشم می لرزید و اما لیلی خونسرد به من نگاه میکرد.. نگاهش بین چشم و لب هام در گردش بود..

-من یه شرط دارم که گفتم یا قبول کن لیلی خانم.. یا اینو بدون من از مرگ نمیترسم

من هیچ تلاشی برای خلاص کردن خودم نمیکردم

-خودت رو مرده بدون.. فهمیدی؟ تومردی چون فراموش کردی کی مقابلته

-اینجا چه خبره؟

حتم داشتم این صدا متعلق به صدف بود

-باشما بودم این..

لیلی شوکه از شنیدن این صدا به سمتش سر کج کرد و با عصبانیت وافری به میان حرفش پرید:

-تو اینجا چه غلطی می کنی؟

عصبی بود اما من از موقعیت پیش اومده استفاده کردم و با کمترین تکون لب گفتم:


romangram.com | @romangram_com