#نگهبان_آتش_پارت_206
این صدای متعجب نریمان بود..
اووف این چه جونوری بود که حتی به آدم های خودش هم رحم نمیکرد. نریمان نیم نگاهی به من انداخت و خواست حرفی بزنه اما لیلی دست بالا آورد و نریمان لب فروبست..
-الان کارهای مهم تری داریم..
مطیعانه چشمی گفت و لیلی به سمتم اومد و من گوشیم رو داخل جیبم گذاشتم.. با لذت و حرص نگاهم میکرد.. سرد گفتم:
-مثل این که همکار نمیشیم با اجازه
و از کنارش رد شدم که تو یه حرکت نریمان مقابلم قد علم کرد.. شوک زده ایستادم.. هرچند کاملا تصنعی..
-کجا پسرجون؟ خانومم گفت میتونی بری؟
پوزخندم رو مخفی کردم.. اون باید منو وادار میکرد تا نابودش کنم من همین رو میخواستم.. اما حالت کلافه ای به خودم گرفتم:
-این چه مسخره بازیه؟ من کلی کاردارم.
نگاهم به لیلی افتاد.. انگار تواین دنیا نبود.. نریمان باز خواست حرف بزنه که لیلی گفت:
-قبول میکنی بامن کارکنی..؟
نفس های حرصی نریمان رو خط اعصابم بود.
-خانم؟ بگید خودم ادبش میکنم شما فقط امر کن.. جنازشو جلو لاشخورا میندازم
و دستش رو به سمت کتش برد و من اسلحه اش رو دیدم
-کافیه نریمان..
اون داشت چی کار میکرد؟ این بار صبر نکردم و اول یه تکخند زدم.. قبل نریمان صورتم اسیر دستای لطیف لیلی شد و من گره ابروهام کور شد... رگ گردنم شروع کرد به نبض زدن.. تو فاصله پنج سانتی متری از صورتم لب زد:
-قبول کن نذار همه چی خراب شه من ازت خوشم میاد
کش دار نفس می کشیدم و اون....
محکم به عقب هولش دادم که به مبل برخورد کرد چشماش تا آخرین حد گشاد شد و نریمان هردو دستم رو از پشت گرفت و به خودش چسبوند.. کنار گوشم از بین فک منقبض شده غرید:
romangram.com | @romangram_com