#نگهبان_آتش_پارت_204

-آره اما دیگه ندارم.. تو امتحانت رو پس دادی

چشم بستم و از خودم دورش کردم

-واقعا متاسفم.. من پیشنهاد کسی که تابه این حد شکاک هست..

سر تکون دادم:

-نه نمیتونم

و خواستم برم که از پشت بغلم کرد.. جریان خون مثل نور رو از کف پام تا مغزم حس کردم.. سرم تیر بدی کشید.. نه تاویار آروم باش

-نرو..

داشت التماس میکرد؟ کف دستاش رو روی برجستگی سینم گذاشت..

آه خدا خدا.. دستم بی اراده مشت شد

-تو حق داری اما به منم حق بده

پاهام رو روی زمین فشار دادم تا نرم تحمل کنم این عذاب بی پایان رو..

سعی کردم تا ازخودم جداش کنم اما بیشتر خودش رو بهم چسبوند سرمو روبه سقف گرفتم

حرارت بدنم از نفرت بالا رفته بود اون نباید حتی یک درصد اشتباه برداشت میکرد.. دستاش روی سینم حکم چاقورو داشت:

-این چه کاریه؟ بسه

این زن چرا سعی داشت خودش رو احمق نشون بده؟ مدام عرق می ریختم و این اصلا خوب نبود. این زن یه بیمار بود.. بدبخت معتاد به جنس نر.. درست مثل یه مرض پوستی بهم چسبیده بود

کاش میشد خودم رو بعد از اینجا آتیش بزنم.. نگاهم به روبه رویی بود که به سالن اصلی راه داشت.. کلافه گفتم:

-لیلی خانم؟

حال انزجار داشتم..

-من حرفم رو زدم و بهتره بگم راه راضی کردن منو اشتباه انتخاب کردین.. من با حرف و منطق قانع میشم..


romangram.com | @romangram_com