#نگهبان_آتش_پارت_203
کامل چرخیدم قدش تا شونم بود از بالا بهش نگاه کردم
-هر پیشنهاد کاری با شرط و شروط همراهه.. اینو هم من و هم شما خوب می دونیم.. پس فراموش نکن که من برده یا کارفرمات نیستم ضمنا به من دستور نده. من باتو کارمیکنم اما نه برای تو..
سکوتش رو که دیدم دستم رو بالا آوردم نگاهش روی دستم ثابت شد.. درست همون جای مورد نظر رو کنار زدم و شنود رو بیرون آوردم.. دهنش باز مونده بود:
-این رو میشناسید دیگه و هم چنین این لباس رو؟
زبونش بند اومده بود اما خودش رو نباخت..
-باید مطمئن میشدم که خائن نیستی
این بار پوزخندم رو مخفی نکردم
-خائن؟ این چه خائنیه که شما خودتون پیداش می کنین؟ شما به من پیشنهاد کار دادین.. نکنه اینطوری نیست؟
و تراشه ی ناچیز رو جلوش تکون دادم .. با اخم غلیظی جملم رو تموم کردم:
-پیدا کردن خائن، اینطوری؟ از شما بعیده یعنی این نهایت فکرتون بود؟
کمی فاصله گرفت و لحنش خشک و جدی شد:
-اولش.. تو خونم دیدمت توی دوربین مداربسته.. زخمی بودی..
داشت حرف میزد و من در سکوت به حرفش گوش کردم.. باز ادامه داد:
-اما کسی به من چیزی نگفت
چرخی به دور خودش زد و من دست به سینه شدم
-یه اتفاق ناخوشایند رو پشت سر گذاشتم.. تو همون حین، انبارم لو رفت.. یکی از کسایی که بهش اعتماد داشتم.. کسی رو بهم معرفی کرد.. نریمان واسم تحقیق کرد و یه پوشه واسم آورد بازش کردم.. اولین چیزی که دیدم یه عکس که تو بودی.. خب حالا تو بگو جای من بودی شک نمیکردی؟
درست حدس زده بودم اون خیلی باهوش بود و همه چیز رو فهمیده بود .. اما..
-خب پس فکر کردی جاسوسم؟
نزدیکم شد و دو طرف صورتم رو گرفت.. تکون نخوردم الان وقتش نبود:
romangram.com | @romangram_com