#نگهبان_آتش_پارت_201

-پونه تو میتونی بری..

پوزخند زدم خودش بود..

-بله چشم خانم

خدمتکار که رفت چشم بالا کشیدم و نگاه پراز تعجبش رو به خودم دیدم

-زیاد که منتظر نموندین؟

باز به خودش رسیده بود موهاش رو بالای سرش جمع کرده بود گوشواره آویز که بلندیش تا نزدیک چونش می رسید.. چشم های سبز و لب های سرخ..

برق گردنبند زمردش چشمم رو گرفت.. بلوز دامن نباتی رنگ با صندل نقره ای.. دست به کمر گرفت:

-چون نمیدونستم کی میای نه منتظر نموندم

با چشم به سرتا پاش اشاره کردم

-چه عالی پس همیشه حاضر و آماده و البته شیک هستین

برق لذت رو از نگاهش گرفتم و در دل پوزخندزدم:

-تو چه آدم رکی هستی..

و نزدیک شد همون کارای همیشگی.

-این جزو شخصیت منه رو راستم..

این رو با طعنه بیان کردم..

خواست دستم رو بگیره که از کنارش رد شدم و چندقدم جلوتر ایستادم .. با دیدن هلال ماه راه پله دلم آتیش گرفت و باز خدارو شکر کردم که سیاوش پاش به این ماجراها باز نشد.. با صداش به خودم اومدم

-بیا بریم بشینیم..

سر تکون دادم و بازم به همون مکان رفتیم.. خودش نشست و ژست به خصوصی به خودش گرفت.. سر انگشت های ظریفش رو روی چونش گذاشت و منتظر نگاهم کرد.. لب های سرخش رو از هم باز کرد:

-خب گوش میدم.. گفتی میخوای با من حرف بزنی


romangram.com | @romangram_com