#نگهبان_آتش_پارت_200
-تا ساعت..
به میان حرفش پریدم:
-ساعتش با من فقط بگو کجا؟
باغرور گفت:
-تو خونم..
حالم خوب نبود اما واسه این گرگ پیر جنازم هم سرپا میشد
-با کمال میل.. ساعت نیازی نیست.. اشکال نداره منتظر بمونی؟
باز از ته گلو حرف زد:
-توفقط بیا..
پوزخندزدم و گوشی رو قطع کردم.. ماشین رو به قصد خونه به حرکت درآوردم.. وقتی رسیدم وارد آسانسور شدم حسین هم زیاد به پرو پام نپیچید.
وارد خونه شدم.. این روزها فشار زیادی روی خودم حس میکردم.. از یخچال دوتا تخم مرغ بیرون آوردم و نیمرو درست کردم.. بعد از این که تمام شد ظرف کثیف رو توی سینک گذاشتم.. خونه بی اندازه بهم ریخته بود.. سری به تاسف تکون دادم و تند وارد اتاق شدم حوله روبرداشتم ودوش ده دقیقه ای گرفتم.. باید تکلیفم رو مشخص میکردم از کمد لباس مورد نظرم رو انتخاب کردم و پوشیدم.. کارهای لازم رو انجام دادم و از خونه خارج شدم..
-بازم دارین میرین؟
پووفف.. حسین بود.. اینبار برخلاف همیشه نگاه غضبناکی بهش انداختم و به سمت ماشین پا تند کردم.. درست نیم ساعت بعد عمارت بودم. درماشین باز شد و من پیاده شدم..
-سلام آقا خوشش اومدین
حتی نگاهش نکردم و به جلو قدم برداشتم.. نگهبان خیره به چشمام سر تکون داد و در عمارت رو باز کرد و من وارد شدم.. اینبار به هیچ کجا نگاه نکردم.. خیلی زود در توسط خدمتکاری باز شد..
-سلام خوش اومدین
خدمتکار زنی بود سی ساله با قد کوتاه.. زیاد اینجا نمی دیدمش.. حتما برای کمک به شکوه میومد..
-سلام لیلی خانم هستن؟
حتم داشتم که الان پیداش میشد.
romangram.com | @romangram_com