#نگهبان_آتش_پارت_199

داشبورد رو باز کردم سوالی نگاهم کرد؟

-داری چه غلطی میکنی مردتیکه؟ من واسه کار نکرده پول نمیگیرم..

و خواست از ماشین پیاده بشه که گفتم:

-هرچی پول هست بردار.. فقط گمشو..

دستش رو دستگیره در ثابت شد.. سرچرخوند و من نگاه بارونیش رو دیدم

خواست حرفی بزنه که خم شدم و چند تا تراول از داشبورد بیرون آوردم و روی پاهاش انداختم

-حالا دیگه برو

هنوز داشت نگاهم میکرد.. دستام روی فرمون مشت کردم صداش که باگریه همراه بود رو درست کنار گوشم می شنیدم

-باشه.. میرم.. اما.. خواهرم تو بیمارستانه..

خون توی تنم یخ بست.. نفسم رفت و من دیگه چیزی نشنیدم..

خواهرش تو بیمارستان بود؟ خواهرش؟ آه آخ خدا آخ..

فشار حرفش روی گردنم مانع بازگشت نفسم میشد

نفهمیدم کی رفت.. سر دردناکم رو روی فرمون گذاشتم بدنم انگار فلج شده بود درست مثل حمله ی عصبی حتی توان هیچی رو نداشتم قلبم محکم می کوبید و در ذهنم فقط یک چیز بود.. من نتونستم و دیگه هیچی نفهمیدم..





با ویبره گوشیم چشم باز کردم و اولین چیزی که دیدم فرمون ماشین بود.. سر بلندکردم و به اطرافم نگاه کردم.. صبح شده بود و من هنوز درهمون مکان شوم دیشب بودم.. به ساعتم نیم نگاهی انداختم که هفت صبح رو نشون میداد.. گوشیم همچنان ویبره میزد.. بازم بدنم درد میکرد درست چهارده ساعت بود که اینجا و در ماشین نشسته بودم.. سرچرخوندم که بادیدن صندلی خالی به یاد نریمان و حرف هامون افتادم. در باز داشبورد بهم دهن کجی می کرد.. بازم قلبم ضربان گرفت کف هردودستم رو به صورتم کشیدم گوشیم مدام زنگ میخورد و من انگار مغزم فرمان نمیداد.. در آخر بدن خشکم رو تکونی دادم وگوشی رو به گوشم زدم:

-باید ببینمت..

صدای لیلی تمام حواسم رو برگردوند و همه یک جفت گوش شدن برای شنیدن.. زبون خشک شدم رو تکون دادم:

-بگو کجا بیام؟


romangram.com | @romangram_com