#نگهبان_آتش_پارت_197

واز خودم جداش کردم وبه در ماشین کوبیدم.. انگشت اشاره م رو سمتش گرفتم:

-این آخرین بارت باشه دست کثیفت رو به من میزنی

فکم رو به هم ساییدم:

-دفعه بعد دستات رو خورد می کنم

و کتم رو مرتب کردم.. همونطور که به روبرو نگاه میکردم گفتم:

-یه شرط دارم که باید قبول کنه تا جواب بدم

-چیی؟

و خندید بلند و بی محابا.. انگار واقعا تو نقشش فرو رفته

-که شرط داری..؟

تنها نگاهش کردم نگاهی سراسر معنا..

چهرش برزخی شد و خواست چیزی بگه که صدای ویبره تلفنش مانع شد.. زیر چشمی حواسم بهش بود.. یه پیام بود.. بازش کرد و با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد اما خیلی زود گوشی رو داخل کتش انداخت و گفت:

-مواظب باش سرتو به باد ندی..

ومن با خودم فکر کردم کی بود؟

پوزخند زدم:

-نکنه تو میخوای جایزه سرِ من رو بگیری؟

لبش کج شد:

-منتظر خبرم باش آقای کامیاب..

صبرنکرد و از ماشین پیاده شد. طولی نکشید که ماشین مدل بالایی مقابلش ایستاد ونریمان سوارشد شیشه ماشین دودی بود ونتونسم شخص داخلش رو ببینم و باسرعت از اونجادورشد پوف کشیدم و مشتم رو به فرمون کوبیدم

لعنتی منظورش چی بود؟ از داشبورد سیگاری بیرون آوردم و روشن کردم.. هوا رو به تاریکی بود سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم بستم و پک های عمیق به سیگارم زدم تمام دودش رو پوف مانند بیرون فرستادم. باحس لمس چیزی روی صورت و ته ریشم هول شده چشم باز کردم. چیزی که می دیدم رو باور نمی کردم.. یه دختر بالباس های زننده کنارم نشسته بود وبه من نگاه میکرد.


romangram.com | @romangram_com