#نگهبان_آتش_پارت_194
روی مبل نشستم.. آروم بودم برعکس دیشب..
-گوشیتو چرا جواب ندادی؟ ماشینت چرا اونجا بود؟
عصبی پوف کشید..
-نریمان یه چیزبگو تا قانع بشم و قیدت رو نزنم.
شتاب زده گفت:
-نگو داداش..
از بین فک قفل شده گفتم:
-به من نگو داداش فقط منو قانع کن..
هول و دستپاچه بود و هنوز گیج خواب..
-به خدا نمیدونم تو رو راضی میکنه یا نه اما منم خبر نداشتم..
پوزخند زدم:
-که خبرنداشتی ها؟
-تاویار؟
-کافیه من دیگه کاری..
به میان حرفم پرید..
-د آخه نامسلمون ازم خواست برم ماموریت بااین که میدونستم تو قرار بیای.. اما وقتی رسیدم عمارت یهو ازم خواست برم.. همونجا کل لباسام رو گشتن منم شاخم دراومد..
از روی مبل باشتاب بلند شدم
-یعنی میخوای..
ناگهان به یاد شنود افتادم.. کلافه موهام رو کشیدم صدام رو پایین آوردم:
romangram.com | @romangram_com