#نگهبان_آتش_پارت_192
-بایدبگم من قبول نمیکنم
و خواستم ازش فاصله بگیرم که تو یک حرکت غافلگیرم کردو گردنم رو گرفت چشمام گردشد انتظارش رو نداشتم حالا فاصله تنها یک نفس بود.. متعجب گفتم:
-چیکار میکنی؟
تو صورتم لب زد:
-تو هیچ راهی نداری جز قبول کردن..
داشتم از بی نفسی میمردم
من تو این نزدیکی از نفس کشیدن انصراف دادم...
گرمای نفسش منو به انزجار رسوند و با خشم ازخودم دورش کردم و بلندشدم که دستم رو گرفت
-چه چشمای سیاهی داری..
دستم مشت شد و از دستش جداش کردم
اینبار حرف نزدم نگاهش نکردم و با برداشتن شالگردن و کتم خواستم برم که باز گفت:
-بهش فکرکن نریمان برای شنیدن جواب مثبتت حتما میاد
از این زن متنفر بودم اونقدر که تصور نمیشد.. کتم رو بین راه پوشیدم نزدیک در بودم که صدای ملایم آهنگی به گوشم خورد.. پوزخند زدم پس تنها نبود..
به ماشینم نزدیک شدم.. ماشین نریمان بهم دهن کجی میکرد.. کجایی تو کجایی؟ یک لحظه سر چرخوندم و لیلی رو پشت پنجره دیدم که به من نگاه میکرد از این فاصله هم میتونستم حتی فکرش رو بخونم تنها به یک چیز فکر میکرد.. اونم کارهایی که قرار بود بعد از قبول پیشنهادش انجام بده.. یک لحظه سایه ی کسی رو از گوشه ای ترین قسمت دیوار و در پنجره ی کناری دیدم که به محض دیدن من ناپدید شد.. رو گرفتم.. در ماشین رو باز کردم و سوار شدم برای بشیر بوق زدم و اون خیلی زود در رو باز کرد.. و من بی معطلی عمارت لعنتی رو ترک کردم این دومین باری بود که اینطور کلافه بیرون میزدم.. مشتم رو روی رونم کوبیدم درست روی رد دستاش.. ازش متنفربودم.. آخ.. کی تموم میشه؟ لعنت بهت نریمان.. شمارش رو گرفتم.. جواب بده.. یک بوق.. دو بوق.. اما جواب نداد..
حرصی گوشی رو قطع کردم و روی صندلی انداختم کلافه بودم حس لمس دستش روی پام.. دستم.. بازوم و از همش بدتر گردنم روانیم میکرد.. حال انزجار داشتم.. نمی تونستم نفسام رو کنترل کنم زودتر از حدمعمول به خونه رسیدم بی توجه وارد آسانسور شدم.. مدام مایع ترشی تا حلقم میومد ومن پرحرص پسش میزدم..وارد خونه شدم حتی لباسام رو بیرون نیاوردم همونطور وارد حمام شدم.. دوش آب سرد رو باز کردم قطراتش حالم رو بهتر کرد.. تمام لباس هام به تنم چسبیده بود به زور ازتنم کندمش با یادآوری لمس شدنم صابون رو برداشتم یک بار.. دوبار.. سه.. چهار.. شستم اما تسکینم نمیداد همونجا زیردوش نشستم دستام رو دوطرف سرم گرفتم زمزمه کردم:
-خدالعنتت کنه.. نمیذارم توبرنده بشی نمیتونی.. چون من بابام یابقیه اون نامردا نیستم.. من تاویارم آتیشت میزنم
انگشت اشارم رو روی شقیقه ام گذاشتم:
romangram.com | @romangram_com