#نگهبان_آتش_پارت_190
-خوب تعریف کن امروز کارت چطور بود؟
بدون این که تغییری تو حالتم بدم سرد و خشک گفتم:
-من چراباید از کارم به شما حرفی بزنم؟
لایق این احترام لفظی هم نبود بااین حال چاره ای نبود:
-خوب چون قراره باهم کار کنیم
من نامحسوس سعی ام براین بود تنم به تنش که عین نجاست بود نخوره اما اون با بی قیدی هاش داشت عرصه رو برام تنگ میکرد.. پس این نریمان کجاست؟
-اگه بی حاشیه بگید چی از من میخواید من بهتر میتونم کمک کنم..
هنوز حرفم رو کامل نزده بودم که دستش رو روی رونم گذاشت ابروهام بالا پرید و با شتاب دستش رو کنارزدم و با تشر گفتم:
-این چه کار ناشایستیه؟
و از روی مبل بلند شدم.. عجیب بود جای تک به تک انگشتاش روی رونم میسوخت دستی به موهام کشیدم
که این بار دستاش رو روی بازوم گذاشت
-من که کاری نکردم
نگاه پر از خشمم رو به چهره ی خونسردش دوختم
داشت لذت می برد من.. من احمق داشتم کمکش میکردم .. به سختی آرامش خودم رو حفظ کردم.. بازوم رو از زیر شکنجه دستاش نجات دادم.. خیس عرق بودم اما صورتم باز همون تاویار بود کتم رو مرتب کردم درست مقابلش ایستادم
-من وقت ندارم و تاهمین الان سرکار بودم شما خواستید من بازم اومدم اما از لحظه ی ورودم حرفی از کار نزدید
لبش رو بازبون خیس کرد..
لعنتی این چجور جونوری بود؟ شهوت رو تو تمام اجزای وجودیش میدیدم.. گرمم نبود داشتم ذوب میشدم از نفرت..
-باشه عزیزم حق باتوئه بیا بشین
کاملاجدی بود.. مدام رنگ عوض میکرد درست مثل آفتاب پرست این زن انسان نبود بلکه جزء به جزء وجودش رو صفات حیوانی تشکیل می داد.. باسر اشاره کرد بشین و من باز نشستم. بیقراربودم وحتی نمیتونستم نفس بکشم مدام حواسش بهم بود
romangram.com | @romangram_com