#نگهبان_آتش_پارت_189

-داری چیکار میکنی؟

چشم از نگاهم نمیگرفت و آروم شال رو از گردنم باز کردم من اما آروم بودم..

-اینطوری بازم جذابی

لحنش پراز حس هایی بود که حتی فکرش نفرتم رو چندین برابر میکرد.. ازش فاصله گرفتم و گفتم:

-شما چرا؟ این کار خدمت کارهاست

و به اطراف نگاه کردم

-کجان؟

دست به سینه گفت:

-مرخصی..

تند نگاهش کردم.. لبخندش هیچ اهمیتی برام نداشت.. همونطور که با ناز طوری قدم برمیداشت تا رون های سفیدش بیشتر به چشمم بیاد ادامه داد:

-نترس.. ازمن نترس

از ته گلو حرف میزد

اون فکر میکرد من از تنها شدن باهاش میترسم؟ پوزخند زدم:

-شما چرا چنین فکری کردین.. من اولین بارم نیست ملاقات کاری تنها دعوت میشم

انگار خوشش نیومد که اخم کرد.. نگاهش کردم.. اگه میدونست بااخم تمام رشته هاش رو پنبه کرده برای ساختن چهره ای جوون و شاداب حتی یک ثانیه اینجا نمی موند.. دست راستم رو داخل جیبم فرو کردم و با لحن تحقیرآمیزی ادامه دادم:

-انگار شما به سرپا نگه داشتن مهون عادت دارید.

باخنده نزدیک شد و گفت:

-حق باتوئه اما این جذابیتت مانع میشه میزبان خوبی باشم

حرفی نزدم که کنارم قرار گرفت به همون سالن دفعه قبل اشاره کرد. بازم همون مبل خار دلم شد آخ مادر.. ازم خواست روی یک مبل دونفره بشینم و درکمال تعجب خودش هم کنارم نشست:


romangram.com | @romangram_com