#نگهبان_آتش_پارت_188

ابروهاش بالاپرید و دهنش نیمه باز موند.. پول رو روی میز گذاشتم نگاه آخر رو به صورتش انداختم و با پوزخند اونجارو ترک کردم..

سوارماشین شدم.. وقتی به خونه رسیدم پنج و سی دقیقه عصر بود.. وارد آشپزخونه شدم گاز رو روشن کردم و برای خودم قهوه درست کردم.. لیوان بزرگی برای خودم ریختم و وارد اتاقم شدم لیوان رو روی عسلی گذاشتم ریف دکمه هام رو باز کردم اول کت بعد پیراهنم رو بیرون آوردم و روی تخت انداختم.. خودم هم نشستم تا قهوه بخورم دستم رو ستون بدم قراردادم سرم درد میکرد وفکر لیلی یک لحظه هم رهام نکرده بود.. امروز چی در انتظارم بود رو نمیدونستم من تنها نزدیک بودن به اون خوک رو میخواستم که دارم.. می خواستم به خونش راه پیداکنم که کردم الان وقته سومین هدفه و سخت ترینش.. به خودم که اومدم قهوم تموم شده بود زود حولم رو برداشتم و وارد حموم شدم دوش ده دقیقه ای گرفتم و مقابل آینه پیراهن یقه گرد وشلوار جذب مشکی پوشیدم.. کت زرشکی با خط های باریک سورمه ای تنم کردم کفش کالج مشکی تیپم رو با شال گردن بافت سورمه ای تکمیل کردم. به خودم نگاه کردم از همیشه شیک تر.. از عطرم به مقدار زیادی به خودم زدم.. با برداشتن گوشی و کیفم از خونه خارج شدم.. وقتی به عمارت رسیدم ده دقیقه به هفت بود.. این بار از نگهبان ها خبری نبود. دربزرگ امارت باز شد.. پوزخندم عمق گرفت پس انتظار کلافش کرده بود که داشت اومدنم رو دید میزد.. درکه کامل باز شد بادیدن باغ و عمارت که مثل الماس مابینش می درخشید درحالی که صاحبان اصلی دیگه در این خونه نبودن اخم کردم و نفرتم باز جوونه زد.

بشیر رو دیدم که به سمت درمیومد با همون بیلچه ی باغبونی ومن با خودم فکرکردم چه بلایی سر طاهر باغبون سابق اومد؟ وارد شدم و ماشین رو درست پشت ماشین نریمان پارک کردم.. در توسط بشیر باز شد

-سلام خوش اومدین..

و تا کمر خم شد.. از ماشین پیاده شدم و مقابلش ایستادم سرتاپام رو از نظر گذروند انگار تازه منو شناخته بود.

-منویادت اومد؟

-ها؟ ب بله حالتون خوبه؟ اون روز خیلی حالتون بدبود بخدا..

مرد خوبی به نظر می رسید و این خیلی عجیب بود که برای اون کارمیکرد

-الان خوبم..

دست به آسمون گرفت..

-خدا رو صدهزار مرتبه شکر.. خوشحال شدم اینجا دیدمتون

نگاهم رو که به عمارت دید هول شده گفت:

-ای بابا من چه حواس پرت شدم امان از پیری.. بفرمایید داخل.. خانم منتظرتونه

و از سر راهم کنار رفت.. به سمت ساختمون پا تند کردم بشیر تقریبا دنبالم می دوید. از پشت باغ صدای پارس سگ میومد و من برای لحظه ای مکث کردم و سرم به سمت صدا کج شد.. سگ.. از پله ها که بالا رفتم درباز شد ومن باکمی مکث وارد شدم باد گرم که به پوستم خورد حالم بدشد.. به اطرافم نگاه کردم.. عجیب بود که کسی رو نمی دیدم.. با خودم درگیربودم که با صدای لیلی به خودم اومدم..

-درست به موقع

باچشم دنبالش کردم که بالاخره سنسور همیشه فعال گوش هام پیداش کرد.. صدای پاهاش رو شنیدم که داشت از پله پایین میومد.. دریک نگاه کل وجودش رو برنداز کردم

لباس شب کوتاه مشکی تابالای زانو وصندل مشکی که ساق پای سفید وخوش تراشش رو کامل نشون میداد موهای باز و در نهایت ست کامل جواهرهای سبز.. این رو از انگشتر نگین درشت انگشت اشاره ی دست راستش متوجه شدم...

-من همیشه به موقع به تمام قرارهام میرسم.

آخرین پله رو که رد کرد سرچرخوندم وبه تابلوی یک ماهی تو کویرخیره شدم که برخورد پاشنه های صندلش آرشه روحم شد ازعمد این کارو میکرد محکم قدم برمیداشت تا منو متوجه خودش کنه اما من حتی نگاهش نکردم.. نزدیکم شد اینو از گرمای وجود کثیفش فهمیدم دستش رو روی شال گردنم گذاشت اینبار نگاهش کردم جنگل مخوف نگاهش طوفانی بود


romangram.com | @romangram_com