#نگهبان_آتش_پارت_187
سرد جواب دادم:
-درگیرکارم حتی واسه نهار خوردنم وقت نمیمونه
با لبخند راهنماییم کرد
-درسته آوازه ت رو زیاد شنیدم بااین که تواین جور کارانیستم
فضا زیاد شلوغ نبود اما تا حدودی میزها پر بودن
باشنیدن صداش سر چرخوندم
-بیا اینجا بشین امروز این چشم انداز جای شماست
-خیلی متشکرم..
سر خم کرد:
-میگم بچه ها خدمت برسن
سرتکون دادم.. میزها مربع شکل بودن منم پشت میز دونفره ای نشسته بودم نگاهم رو از اطراف گرفتم واز پنجره کناریم به بیرون زل زدم از اینجا محوطه پشتی رستوران دیده میشد.. گارسون که اومد استیک مخصوص سفارش دادم و به بیرون خیره شدم.. غذا که تموم شد باز رسول بهم نزدیک شد..
-چطوربود راضی بودی؟
باز نگاهش کردم تونگاهش چیزی بود که من دوست نداشتم.. من اهل صمیمیت نبودم مخصوصا با چنین اشخاص فرصت طلبی.. از نگاهش می خوندم که اونم از من زیاد خوشش نمیاد
-ممنون.. عالی بود
واز کیف پولم تراولی بیرون آوردم
دلخوری مصنوعیش رو به رخم کشید
-نه این چه کاریه شما مهمون ماهستین
درحال بلندشدن با حالت خاصی گفتم:
-به هیچ عنوان من بی خبر جایی مهمونی نمیرم
romangram.com | @romangram_com