#نگهبان_آتش_پارت_186
-فراموش نکن تو واسه کی کار میکنی و از کی دستور میگیری. اما بی احترامی نکن
لب زدم:
-مفهومه؟
-ب بله بله
و باوسواس تیشرت طوسیش رو مرتب کرد.. کمرم رو راست کردم و گفتم:
-صابری رفت واسه نظارت؟
-بله..
حرفی نزدم.. درحالی که به سمت آسانسور میرفتم گفتم:
-به یونس بگو فاکتورهای خریداش رو فردا واسم بیاره..
چشم گفت و درهمون حال یونس از آبدارخونه بیرون اومد
-عه سلام مهندس.. خدا قوت
-ممنون.. به معین گفتم که چیکار کنی من باید برم
-باشه مهندس خدا به همراهتون.
از آسانسور بیرون زدم و ریموت ماشینم رو فشردم سوارشدم وماشین رو به قصد رستوران به حرکت درآوردم شیشه رو پایین کشیدم ودستم رو لبه اش گذاشتم بازم شهر شلوغ بود نگاهم به برج ها و ساختمون های تجاری بود همیشه وقتی دنبال ایده برای سیستمم بودم اینکار رو میکردم فکرم رو باز میکرد
کمی بعد مقابل یک رستوران ایتالیایی نگه داشتم.. نمای شیک و مدرنی داشت.. ازماشین پیاده شدم و وارد رستوران شدم.. چشم چرخوندم تا میز مناسبی پیدا کنم.. که با شنیدن صدای کسی به سمتش چرخیدم..
-خوش اومدین آقای کامیاب
نگاهش کردم.. رسول بود مسئول اینجا.. دست دراز کرد و من با کمی تاخیر دست دادم:
-سلام
-سلام علیکم جناب کامیاب.. چه عجب افتخار دادی
romangram.com | @romangram_com