#نگهبان_آتش_پارت_185

-نیازی به توضیح نیست..

-ازم ناراحت نباش من قبل هرچیز دوستتم

پوزخند زدم..

-اما واسه من تویه سرگردی .

حرصی نفس کشید:

-پس امشب میری؟ راستش خیلی دلم میخواست ببینم چطور باهاش حرف میزنی..

ارنجم رو روی میز گذاشتم وسرم رو بهش تکیه دادم

-آره توکه خودت گوش دادی کار منم راحت کردی اما من به راحتی، عادت ندارم پیغامم رو به ناجی برسون.

و تلفن رو قطع کردم .. دستی به صورت ملتهبم کشیدم

درد معدم بیشترشده بود بلندشدم کتم رو برداشتم و پوشیدم و دکمه ش رو بستم و با برداشتن کیف و چند بسته پاکت سیگار از اتاق بیرون زدم.. نیم نگاهی به دربسته اتاق صابری انداختم وسری تکون دادم از دور حواسم به عملکردش بود.. مشفق رو مشغول تایپ کردن چیزی در کامپیوتر دیدم.. سنگینی نگاهم بود یا چیز دیگه اما متوجه حضورم شد و با لبخند از روی صندلی بلند شد

-خسته نباشید دارین میرین؟

-آره توهم تا دوساعت دیگه میتونی بری

سرخم کرد

-ممنونم

چشماش برق میزد.. نزدیک شدم که گفت:

-خواستم برای ناهار بهتون خبر بدم اما جناب صابری گفت حتما کار دارید.

اخم کردم.. با اینکه هیچ خوشم نیومد کسی جای من تصمیم بگیره اما چیزی نگفتم

-درسته اما..

منتظر نگاهم کرد.. تو چشمای عسلی سیاهش زل زدم.. حتی پلک نمیزد


romangram.com | @romangram_com