#نگهبان_آتش_پارت_183

-دارید پیشنهاد کار میدید؟

-آره

-اما من قبول نکردم

کلافه شده بود.

-بهتر نیست اول راجع بهش صحبت کنیم؟

-باشه..

-عالیه پس ساعت...

-هفت می بینمتون..

بلند و بی محابا خندید.. با انزجار گوشی رو از خودم دور کردم که باز صداش رو شنیدم:

-تو بی نظیری آقای آتش..

پوستم از معنای این اسم که مال من بود گر گرفت اما توجهی نکردم

-شب می بینمتون

-خیلی مشتاقم

فکم رو به هم ساییدم و گوشی رو قطع کردم.. دو دکمه پیراهنم رو باز کردم و سرم رو از پنجره بیرون فرستادم

حتی معنای اسمم رو هم میدونست و باز پوزخندزدم.. از پنجره فاصله گرفتم.. کل اتاق رو از نظر گذروندم چشمم به گلدون مصنوعی روی بوفه شیشه ای سمت راست اتاق افتاد عقب عقب تامیز کارم رفتم.. نباید تمام وقتم رو برای اون هدر میدادم.. پوشه رو دوباره باز کردم چندساعتی مشغول کاربودم.. به پشتی صندلی تکیه دادم گردنم رو بادست کمی ماساژ دادم.

معدم ضعف داشت به ساعتم نیم نگاهی انداختم

سه ظهر بود تمام برگه هایی که تایید کرده بودم رو برای طراحی داخل کیفم گذاشتم.. به گوشیم نگاه کردم.. هیچ تماس یا پیامی نداشتم.. پوزخندزدم

حامد اون شب چطور من رو پیدا کرده بود؟ از حدس کاری که کرده بود اخم غلیظی بین ابروهام نشست. بی درنگ شمارش رو گرفتم.. با اولین بوق جواب داد:

-تاویار؟


romangram.com | @romangram_com