#نگهبان_آتش_پارت_182

-البته چون شمایین

انگار از احترامی که به عنوان طعمه بهش گذاشتم خوشش اومد که باز نفسش رو چنان بیرون فرستاد که پشتم لرزید انگار درست کنارم بود

-ازت خوشم میاد آقای تاویار کامیاب.

از این زن متنفر بودم.. حتی نفرت حس کمی بود.. هر روزی که تا این حد بهش نزدیک میشدم، می فهمیدم توچه جهنمی دست و پا میزنم

-حتما کار مهمی بوده که شخصا تماس گرفتین

کلمات آخرم رو با تاکید و کمی حرص بیان کردم

-اوهوم همینطوره بیا عمارتم

از این لفظ خونم به جوش اومد.. این میم مالکیت خیلی برام گرون تموم شد.. پنجره رو باز کردم هواسرد بود؟

-چرا؟ من خیلی سرم شلوغه و باید..

به میان حرفم پرید:

-منم فقط واسه تو وقت دارم

فکم منقبض شد.. من به این زن... آرامش خودم رو حفظ کردم..

-اما من تمام زندگیم کارمه و طرحام

دروغ گفتم زندگی من مادر بود سیاوش جونم بود.

از پشت تلفن هم اخمش رو دیدم.. من براش لقمه راحتی نبودم.. اصلا من لقمه نبودم

-پس یعنی کارت برات مهمه؟

-دقیقا..

-اوکی پس بهتر شد.. چون میخوام باهم کار کنیم ساعت شیش عمارت می بینمت..

-خونسرد گفتم:


romangram.com | @romangram_com