#نگهبان_آتش_پارت_181

این حرف ها رو زدم چون خودم رو تو وجودش می دیدم.. انگار خیلی حرفام روش اثر داشت که لبخندش رو حفظ کرد و چشمی گفت.. عقب عقب از اتاق خارج شد.. فنجون رو به لبم نزدیک کردم و به پشتی صندلی تکیه دادم.. سیگارم رو تو زیر سیگاری چال کردم.

چند جرعه ای بیشتر نخورده بودم که با لرزش گوشیم روی میز به خودم اومدم.. فنجون نیم خورده رو روی میز گذاشتم و گوشیم رو برداشتم.. با دیدن شماره لیلی پوزخند صداداری زدم و همزمان با بلند شدنم از روی صندلی گوشی رو که برای بار دوم زنگ میخورد جواب دادم

-حالت چطوره؟

مقابل پنجره ایستادم..

اون بهم بازم زنگ زد.. حس واقعیم رو بیان کردم

-سلام.. خیلی خوبم...

پرعشوه خندید اما این صدا برام بیشتر حکم زوزه یه گرگ پیر رو داشت..

-میدونستی خیلی آدم خاصی هستی

نامحسوس پوزخند زدم..

-واقعا؟

و بالحن جدی گفتم:

-نمی دونستم..

مدام نفسش رو نامحسوس تو گوشم فوت میکرد و حرف میزد.. هنوز این روشش بود؟

-می دونسین من الان سرکار هستم؟

خودش رو که به ندونستن زد باز پوزخند زدم..

-واقعا؟ نمی دونستم...

دروغ میگفت.. خیلی هم خوب می دونست چون خودم از عمد صبح پای تلفن حرف زدم..

-اشکالی نداره

ابروبالا انداختم..


romangram.com | @romangram_com