#نگهبان_آتش_پارت_179
-هیسس
این صدای همون دختر بود که ازش خواست ساکت باشه هنوز داشت به من نگاه میکرد باچشای منتظر.
-آره خونم اینجاست کوچولو
بازم دختره گفت:
-عه نیما به شما این چیزا ربطی نداره..
و روبه من گفت:
-من واقعا شرمندم بچه ست
نگاه سردی بهش انداختم و با باز شدن در زود از آسانسور خارج شدم و ریموت رو فشردم سوار شدم
از داشبورد پاکت سیگارم رو بیرون آوردم.. فقط یک نخ توش بود.. پوف کشیدم و گوشه لبم گذاشتمش روشنش کردم باز دیشب بارون اومده بود و الان تنها گاهی چند قطره روی شیشه می افتاد.. من اما بازم گرمم بود شیشه ماشین رو پایین کشیدم و باد خنک کمی آرومم کرد.. وقتی به شرکت رسیدم یک ربع به نه بود.. ماشین رو گوشه محوطه جلوی شرکت پارک کردم.. از روی صندلی کیفم رو برداشتم و پیاده شدم بازم میل سیگار داشتم.
خودم رو به اتاقک فلزی رسوندم و طبقه یک رو فشردم وقتی وارد سالن شدم مشفق از جا بلند شد پسر جوونِ قد بلند و خوش پوشی بود..
-سلام جناب کامیاب..
چشم از نگین ساعتش گرفتم و گفتم:
-تواتاقمه؟
لبخند زد:
-البته همونطور که خواستید
سری به نشانه تایید تکون دادم
-بگو یونس واسم قهوه بیاره
نزدیک در اتاقم بودم که صداش رو شنیدم:
-آغا یونس رفته واسه یخچال چندتا وسیله بخره.. من درست میکنم..
romangram.com | @romangram_com