#نگهبان_آتش_پارت_178

ازش یه جورایی راضی بودم.. هوشیار بود.. همونطور که بادست موهای نم دارم رو مرتب میکردم به سمت کمد لباسام رفتم و بازش کردم:

-آره خوب گوش کن.. تمام لیست هارو که مال چند روز گذشته ست میخوام

سریع جواب داد:

-چشم.. چیز دیگه ای هم هست؟

ابرو بالا انداختم و مدام لباس ها رو کنار میزدم

-امروز اسامی و مشخصات مکانی متقاضی هارو آماده کن اومدم روی میزم باشه..

-بله حتما قربان از آقای صابری میگیرم

خشک گفتم:

-اونش به من ارتباطی نداره.. فقط آمادش کن.

-بله حق باشماست چشم..

حرفی نزدم و تلفن رو قطع کردم.

بالاخره ازبین همه، یک پیراهن سفید و کت و شلوار مشکی پوشیدم باز به کت کذایی پوزخند زدم و در کمد رو بستم مقابل آینه نزدیک در ایستادم.. موهام رو به بالا هدایت کردم چشمای سیاهم از همیشه بی فروغ تر شده بود گره ابروهام باز شدنی نبودن.. دستی به صورتم کشیدم

شیشه عطر سرد و تلخم رو برداشتم و به سینه و گردنم زدم کیف و گوشیم رو برداشتم از اتاق خارج شدم به سمت آشپزخونه رفتم.. کیفم رو روی کانتر گذاشتم و با قرار دادن گوشی توی جیب داخل کتم وارد آشپزخونه شدم از یخچال ظرف پنیر رو بیرون آوردم و با کمی نون روی کانتر گذاشتم.. صندلی پایه بلندی که کنار کابینت بود رو برداشتم و نشستم.. بی میل لقمه ای نون و پنیر گرفتم و به دهن گذاشتم باز حالت تهوع گرفتم اما سعی کردم حداقل چند لقمه ای بخورم.. در همون حال با چشم کل خونه رو از نظر گذروندم.. وسایل اجباری زندگی اجباری.. روبه روم یک ال سی دی و کنارش باکمی فاصله یک دست مبل چرم قهوه ای.. روی زمین هم با یک قالیچه نه متری پوشونده شده بود.. پوزخندزدم و از جام بلند شدم.. بی تفاوت از کنار لباس های دیشب که روی زمین افتاده بود رد شدم واز خونه بیرون زدم.. دکمه آسانسور رو فشردم و منتظر شدم.. هیچ عجله ای نداشتم به ساعتم نگاه کردم.. هفت و سی دقیقه بود در آسانسور باز شد و من باز همون دختر رو بایک بچه پنج ساله دیدم

خیره نگاهش به من بود اما من بی توجه وارد شدم و در بسته شد.. پسر بچه گفت:

-سلام..

نگاهش کردم.. در برابر من بی نهایت کوچیک بود.

-سلام.

نگاهش چیزی داشت که حالم رو خوب میکرد

-شما خونتون اینجاست؟


romangram.com | @romangram_com