#نگهبان_آتش_پارت_176
-...
-می دونستی ماموریت رو تو خطر انداختی؟
پوزخند زدم:
-تو نگران نباش
-تاویار؟
حس و حالی برای حرف زدن نداشتم:
-منو تا یه جایی برسون
پوف کشید و ماشین رو به حرکت انداخت
-حالا که طالب عدالتی باید خودتم مجازات بشی
با لحن جدی ادامه داد:
-بامشت میزنی به مامور دولت بعدم میگی برسونتت خونه
اصلا حالو حوصله ی شوخی نداشتم.. سکوتم رو که دید دستش رو روی رونم گذاشت شتاب زده نگاهش کردم
-چیه بابااا؟
بی انعطاف گفتم:
-حد خودت رو بدون دستت رو بکش
و رو گرفتم اونم انگار بهش یادآوری شد من آدمی نیستم که باید بهم محبت کنه.. تارسیدن به مقصد حرفی نزد.. بی حرف پیاده شدم جواب خداحافظیش رو با تکون سر دادم و از نبودن حسین که طبق معمول نبود استفاده کردم و با آسانسور بالا رفتم و وارد خونه شدم تک به تک تمام لباس هام رو بین راه بیرون آوردم در اتاق رو آروم باز کردم و خودم رو روی تخت پرت کردم و چشم بستم..
روی تخت دراز کشیدم.. ذهنم روی یک چیز متمرکز نمیشد.. نگاهم به سقف بود و گوشم به انتظار یه خبر از سیاوش.. با ویبره گوشیم چشم از سقف گرفتم و از جیب شلوارم گوشیم رو بیرون کشیدم.. پیام از حامد بود..
romangram.com | @romangram_com