#نگهبان_آتش_پارت_175
و کف هردو دستم رو مقابلش که هنوز روی زمین افتاده بود تکون دادم:
-یا زنگ بزن یا خودم اینکارو میکنم جناب سرگرد..
برای ثانیه ای طولانی نگاهمون در هم تلاقی کرد.. من برق چشم هاش رو تو این تاریکی و با وجود حال خرابم دیدم.. سری تکون داد و بی حرف بلند شد و من پشت کردم و ویلا خار چشمم شد..
منو شرمنده نکن.. بذار هنوز همون سیاوشی باشی که میشناسم.. حالا که من دیگه اون برادری نیستم که دوسش داری..
صدای حامد رو شنیدم که پای تلفن حرف میزد.. بند دلم پاره شد.. مکالمش که تموم شد صداش رو ازپشت سرم شنیدم:
-الان میرسن..
-...
-امیدوارم با این مشت آروم شده باشی
خونسرد جواب دادم:
-من آرومم اما تو...
وبه سمتش چرخیدم.. خون گوشه لبش رو که تو تاریکی سیاه بود رو از نظر گذروندم
-اگه یک بار دیگه راجع به برادرم این حرفارو بزنی.. قول نمیدم اینطوری تموم شه
و از کنارش رد شدم
-کاش یه برادر عین تو داشتم یا حتی بودم..
پوزخند زدم.. عمیق و پر درد.. زمزمه کردم:
-سخته خیلی سخت اما سیاوشم لیاقتش رو داره
دقایقی گذشت و من آروم و قرار نداشتم.. صدای آژیر ماشین پلیس رو شنیدم و بعد دوماشین پلیس که از رو به رو میومدن دیدم.. سرعتم رو بالا بردم
تحمل ایستادن و دیدنش رو نداشتم.. نمی دونم بادیدنش چیکار می کردم.. ماشین حامد رو دیدم و سوار شدم کم کم داشت سر و صداها به گوشم می رسید.. باز کف ماشین ضرب گرفتم که در باز شد و حامد سوار شد.. نفسش رو پوف مانند بیرون فرستاد.. روبه من که نگاهم به شیشه بود گفت:
-کاری که خواستی کردم..
romangram.com | @romangram_com