#نگهبان_آتش_پارت_174
-میدونم و به خاطر همین میگم زنگ بزن..
حرصی گفت:
-بسه زده به سرت؟ بیا بریم..
و دستم رو کشید.. با خشم دستم رو آزاد کردم که نگاهم کرد:
-تو میدونی تو چه حالیم؟
به دیوار مشت کوبیدم:
-معلوم نیست تواون مهمونی لعنتی ممکنه چی دستش بدن.. تو که اینجور چیزا رو بهترر از من می دونی.. یعنی از من می خوای ولش کنم؟ که هرچه بادا باد؟ بگن به من چه؟
نزدیکم شد تهاجمی به عقب هلش دادم
-تاویار؟
-نمی فهمی.. بخدا نمی فهمی
پشت پلکم باز سوخت:
-حامد من نمیتونم آروم بشم اون زندگیمه
دستم میلرزید مشتش کردم
-آروم باش ببین من واسه خودش میگم تو اینجور مهمونیا همه چیز هست..
خیره نگاهش کردم اون منظورش چی بود؟
-یعنی میگم اگه پلیس تو یه حال بد..
نفهمیدم کی و چطور مشتم رو توی فکش کوبیدم و روی زمین پرت شد..
کشدار نفس می کشیدم و مدام دمای بدنم کم و زیاد میشد.. باحرص و از بین دندون های کلید شده گفتم:
-هیچ وقت.. دیگه هیچ وقت راجع به سیاوش چنین حرفی نزن.. اونو من بزرگش کردم.. مثل کف دستم می شناسمش..
romangram.com | @romangram_com