#نگهبان_آتش_پارت_173

من نه اما اون با کشیدن دستم وادارم کرد نگاهش کنم.. لب زدم:

-ح حامد..

-چی شده تاویار؟

صدام از خشم و حرص و جنون می لرزید:

-سیاوش.. اون پسره ی... اون.. اون توئه..

نفسی گرفت..

-بیا اینجا ببینم..

و من رو با خودش به گوشه دیوار کشوند.. من اما حرفی نزدم:

-داری چیکار میکنی؟ از صبح دارم تعقیبت میکنم..

مات و مبهوت نگاش کردم..

-این چه حالیه؟ تو با اون هوش حتی متوجه من نشدی

-زنگ بزن..

سوالی نگاهم کرد

-چی؟

تکرار کردم:

-زنگ بزن یه اکیپ بیاد همه رو ببره

با کف دست به سینم زد داغون بودم اما نیم میلی متر هم تکون نخوردم

-معلوم هست چی میگی؟ برادرت اونجاست..

و به ویلا اشاره کرد.. خونسرد بودم انگار..


romangram.com | @romangram_com