#نگهبان_آتش_پارت_172
-شرمنده داداش من تا همینجا تونستم
معطل نکردم و از ماشین پیاده شدم
که داد زد:
-کجااا؟ پس کرایه من چی میشه؟
از کتم مشتی پول کف دستش گذاشتم و به سمت همون کوچه به سرعت دوییدم همه جا تاریک بود و من بی توجه تنها می دویدم.. مدام صدای پارس سگ بگوش میرسید تنها از یک چیز هراس داشتم نکنه ته این کوچه سیاوش نباشه..
بالاخره چندین ماشینو دیدم که یکشیون همون پرادو مشکی رنگ بود.. ایستادم چشم که چرخوندم بادیدن ماشینی که قبلا سیاوش رو با اون دیده بودم روح از تنم رفت و من حسش کردم.. به نفس نفس افتاده بودم؟ نه.. پس اونم اینجا بود.
چرا خوشحال نشدم؟ مثل مجسمه ایستاده بودم.. توان هیچ حرکتی نداشتم حتی پلک زدن..
به نمای ویلای رو به روم زل زدم صدای موزیک از دور میومد اما مال همین ویلا بود.. نالیدم:
-چرا؟
رفته رفته داشت صدام بالا میرفت
-چرااا؟ سیاوش چرا؟ من نرفتم که تو به اینجا برسی
داشتم آتیش میگرفتم.. عذاب وجدان داشت خفم میکرد..
بی اراده دستم به سمت کتم رفت
-تاویار؟
حس کردم کسی صدام کرد.. داشتم عقلم رو از دست میدادم.. باز صدام کرد
-تاویار خوبی؟
خوبم؟ خندیدم مثل مجنون ها من تنها کسی بودم که بخاطر عشق یه برادر مجنون نام داشت
هنوز نگاهم به مقابلم بود که دستی روی شونم نشست
-داری چیکار می کنی؟
romangram.com | @romangram_com