#نگهبان_آتش_پارت_171
خواهش میکنم سیاوش.. بیش از پنج دقیقه منتظر موندم.. نگاهم به در بود که باز شد و من اندام چاق همون پسر رو دیدم.. باچشم دنبالش کردم
به سمت پرادوی مشکی رنگی که گوشه دیوار پارک شده بود رفت و سوار شد.. اما این ماشین که...
-ای بابا کلا انگار صدا بهت نمیرسه
دیدم که سمت فرعی خیابون حرکت کرد
رو به راننده گفتم:
-این ماشین رو تعقیب کن
با چشای گرد شده گفت:
-چییی ؟
-عجله کن.. پول خوبی بهت میدم زود باش
در حالی که غر میزد پشت ماشین بافاصله به راه افتاد
-مواظب باش گمش نکنی
-امری نیست؟ استغفورالله.. خدا امشبمون رو بخیر کنه..
چشم ازش بر نمیداشتم
از شهر که خارج شد.. قلبم شروع به تقلا کرد تندو سرسام آور می کوبید..
قسم میخورم اگه با ورزش عضلاتم رو قوی نکرده بودم این قلب سینم رو میشکافت
-داداش داریم از شهر دور میشیم .. منه مادر مرده تاکسی توشهرم نه بین شهری
انگار ترسیده بود.. ماشین اون پسر که پیچید تو یه کوچه راننده ایستاد.. متعجب پرسیدم:
-چرا ایستادی؟
همونطور که نگاهش به رو به رو بود گفت:
romangram.com | @romangram_com