#نغمه_عشق_پارت_99

_خیلی خوشحالمون کردی؟

_خوبی؟

شادی:خوبم.راستی معرفی نکردی.

_یه دوست،اسمش حامده.

شادی:بله.ببخشید من باید برم.

_راحت باش و بعد رفت.

تو دانشگاه بعضی ها می گفتن که مهتاب و بهزاد قراره با هم ازدواج کنن ولی تاحالا هیچ خبری نبود.فضای اونجا برام سنگین بود.شاید چون به این جور محیط ها آشنا نبودم.دست حامد رو گرفتم که نگام کرد و هیچی نگفت.خوشحال بودم که حامد کنارمه و تنها نیستم.

اصلا از وقتی حامد وارد زندگیم شده من اصلا احساس تنهای نمی کنم. حامد برام مثل برادر نداشته ام بود.شاید هم من دوست داشتم اینجوری باشه.دست حامد توی دستامبود و من احساس می کردم

حامد:؟آرم باش نغمه .

نگاش کردم و گفتم:

_من آرومم.

حامد:اینا همه بچه های دانشگاه؟

_آره...البته بعضی ها رو نمسی شناسم.فکر کنم دوستاشونن.

نگاهی به جمعیت کرد و هیچی نگفت.خونه خیلی بزرگی بود.بهزاد بابای پولداری داره.بچه تهرانه.گوشه سالن یه پیانوی خیلی قشنگ بود.همه وسایل خونه لوکس و مدرن بود.نیم ساعت بعد بهزاد همه رو دور هم جمع کرد و گفت:

_خب حالا وقت چیه؟

همه برگشتن و به پیانو نگاه کردن که بهزاد و بقیه شروع کردن به کف زدن و مهتاب یکی از بچه های کلاس که خیلی خوب پیانو می زد و شهره اش تو دانشگاه پیچیده بود نشست پشت پیانو و گقت:

_این آهنگی که امشب می خوام بزنم و خودم ساختم.به افتخار ورود نغمه به جمع ما.همه ما دوست داریم نغمه کنار ما باشه.همه ما دوستش داریم.

همه دوباره برا کف زدن که مهتاب به من نگاه کرد و خندید و شروع کرد به زدن.یه آهنگ خیلی خیلی قشنگ و با دستای ظریفش زد.یه جوری شدم.اصلا فکر نم کردم وجودم برای بچه های دانشگاه مهم باشه ولی حالا...

مهتاب خیلی خوب پیانو می زد.گریه ام گرفته بود.کاش امیدم اینجا بود و این قطعه قشگ و می شنید.وقتی آهنگ تموم شد.همه دوباره براش کف زدن.بعد بهزاد بلند گفت:

_ نغمه همه ما دوست داریم، از این به بعد تو مهمونی های ما شرکت کنی.

_منون.منم خیلی خوشحالم که می بینم این همه دوست خوب دارم.

سیامک یکی دیگه از بچه ها گفت:

_ نغمه غصه نخور.به جای امید همه ما کنارتیم.

به حامد نگاه کردم یعنی چی؟مگه اونها می دونستن که امید رفته.

_شما از کجا می دونین؟

سیامک خندید و گفت:

_از وقتی امید رفته همه ما می دونستیم ولی به روی خودمون نمی آوردیم.

بهزاد:خب بچه ها محیط داره غمگین می شه.لطفا یکی دست بالا بزنه.

به حامد نگاه کردم.هیچی نمی گفت.بچه های خیلی صمیمی بودن ولی من چرا تا حالا این صمیمیت رو ندیده بودم.شاید اونقدر درگیر مسایل خوم بودم که به کلی فراموش کردم توی یه محیط جوون دارم درس می خونم.خلاصه بعداز کلی بگو و بخند بچه ها شروع کردن به رقصیدن.من و حامد هم گوشه ای ایستاده بودیم و نگاهشون می کردیم که سیامک اومد جلو و گفت:

_شما دست به کار نی شین؟

حامد:من که نه.

_منم نه.

سیامک:هر جور راحتین.

بعد دوباره برگشت بین بچه ها.

آخر شب همه یه دایره درست کردیم و بهزاد وسط نشست و شروع کردیم همه با هم خوندن و در آخر همه از هم خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه. من و حامد توی ماشین نشسته بودیم. حامد رانندگی می کرد.هردو سکوت کرده بودیم که حامد این سکوت رو شکست و گفت:

_ نغمه ؟

_بله؟

حامد:من باید باهات حرف بزنم.

_بگو.


romangram.com | @romangram_com